دریانیوز//هشت سال از آن مهر تلخ گذشت. هشت سال از روزی که حاج ایوب دبیرینژاد، ناگهان و ناباورانه، از میان ما رفت. هنوز هم گاهی به خودم میآیم و باور کردن این غیبت سخت است. مردی که حضورش سنگین و سایهاش وسیع بود، یکشبه جای خالیاش را گذاشت و رفت.حاج ایوب در نگاه خیلیها مدیری قاطع، منظم و مقرراتی بود. کسانی که فقط او را در دفتر کار یا جلسات اداری دیده بودند، شاید فقط همان چهره جدی و انضباط سختگیرانه را به یاد داشته باشند. اما من که فرزندش بودم، چهره دیگری هم از او میشناختم. همان مردی که وقتی در جمع خانواده و بهویژه کنار کودکان فامیل قرار میگرفت، تمام آن قاطعیت و سختگیری را کنار میگذاشت و با بچهها همبازی میشد.
انگار دو شخصیت در یک تن زندگی میکردند: یکی برای میدان مسئولیت و دیگری برای خانه و محبت.احترام او به پدر و مادرش زبانزد بود. پس از درگذشت پدربزرگ، مرتب به مادربزرگ سر میزد و حالش را میپرسید. مادربزرگمان که هنوز در قید حیات است، بارها گفته است شهادت فرزند دیگرش، شهید یعقوب، در اوج جوانی سخت بود، اما رفتن ایوب کمرش را شکست؛ آنقدر که دیگر نتوانست قامت راست کند. این درد هنوز بر شانههای مادربزرگ سنگینی میکند.صبر حاج ایوب مثالزدنی بود. دوستانش به شوخی میگفتند «صبر ایوب». در برابر منتقدان و حتی تهمتها، شکیبایی عجیبی داشت. اما همین مرد صبور، وقتی پای فساد و زدوبند مدیران و مسئولان به میان میآمد، بیطاقت میشد. هیچگاه مصلحتاندیشی نکرد و صدایش را با امتیازدهی های مرسوم سیاسیون خاموش نساخت. بارها او را به دادگاه کشاندند تا صدایش را قطع کنند. وقتی فشار مستقیم کارگر نشد، فشار را به اطرافیان و خانواده منتقل کردند. با این حال، صدای مطالبهگریاش هیچگاه خاموش نشد.من در زمان حیات پدر، حسابرس ارشد دیوان محاسبات بودم.
شغلم جنبه نظارتی داشت و باید از سیاست دوری میکردم. خودم هم علاقهای به سیاست نداشتم. اعتقاد داشتم فسادستیزی و حقخواهی پدر، زندگی خودش و اطرافیانش را تحت تأثیر قرار داده و برخی مدیران نالایق انتقام را از خانواده میگرفتند. حتی این موضوع را به دیوان محاسبات هم کشاندند و تلاش کردند پرونده تخلفی را که برای یکی از مدیران تشکیل داده بودم سیاسی جلوه دهند، اما مدیرکل وقت دیوان محاسبات زیر بار نرفت. هرچند بعد ها همان مدیر، بابت موضوعات و تخلفات متعدد بازداشت شد و حتی یکی از اطرافیانش نیز به زندان افتاد . پس از عروج ناگهانی پدر، جای خالیاش در عرصه مطالبهگری استان احساس میشد. خیلیها خسته شده و کنار کشیده بودند آنهایی هم که اندک رمقی داشتند تریبونی برای فریاد و امیدی برای ادامه راه نداشتند.
در آن روزهای حیرت و ناباوری، حاج احمد مرادی — دوست قدیمی و هممسیر پدرم — نصیحتی کرد که مسیر زندگیام را تغییر داد. گفت: «با عزا و ماتم نمیتوانی روح پدرت را شاد کنی. برای خوشحالی او فقط یک راه وجود دارد: ادامه دادن همان مسیر.» این جمله سنگ بنای تصمیم من شد.از آن روز مدیریت روزنامه دریا را که پدرم برای رساندنش به اینجا خوندلها خورده بود، بر عهده گرفتم. دوباره به روزنامهنگاری بازگشتم و وارد عرصه سیاست شدم. هر ضعفی در میان مدیران را ابتدا تذکر دادیم و اگر ادامه پیدا میکرد، تیتر روزنامه کردیم. طی این سالها مدیران بسیاری با همین اطلاعرسانیها مشکلات مردم را حل کردند و هر بار که پیام تشکر مردمی میرسید، در قلبم احساس شادی میکردم؛ شاد از اینکه پدرم نظارهگر است و خوشحال که به واسطه روزنامهای که بنیان گذاشته، مشکلی از مشکلات مردم حل شده است. با برخی افشاگریها بارها به دادگاه رفتیم، اما مسیر عوض نشد.
چون اعتقاد دارم کاری که برای رضای خدا باشد، خدا هم از آن محافظت میکند.مردم همیشه پاکدستی، مطالبهگری و ایستادن در کنار حق را میبینند. به همین خاطر وقتی با نیت ادامه راه پدر وارد عرصه شورای شهر بندرعباس شدم، بدون هزینههای تبلیغاتی سنگین، با آرای بالای مردم قدرشناس وارد شورا شدم. آن رأی به یعقوب دبیرینژاد نبود؛ رأی به مرحوم ایوب دبیرینژاد بود که خود را وقف مردم این شهر کرده بود و طی دوران کوتاه معاونتش در زمان شهرداری فرج زاده منشا تحولات زیادی در شهر بندرعباس شده بود. بنابراین وظیفه شرعی و اخلاقی خود میدانم که در مسیری غیر از این مسیر نباشم.پدرم همیشه تأکید میکرد: «عمل به قانون بد، بهتر از بیقانونی است.» این جمله هنوز راهنمای من است.هشت سال گذشت. برخی تصور میکنند با رفتن حاج ایوب، مسیر و منش او هم تمام شده است. اما من بهعنوان فرزند ارشد، خود را متعهد به ادامه همان راه میدانم. سردی خاک مزار پدر نتوانست، آتش داغمان را خاموش کند و امروز این آتش، چراغ راه و سوخت مسیر حرکت به سمت، آرمان پدر عزیزمان برای رسیدن به هرمزگانی آباد و توسعه یافته شده است.
فرزند هنر باش، نه فرزند پدر. فرزند هنر زنده کند نام پدر
روحش شاد و راهش پررهرو باد.







ثبت دیدگاه