دریانیوز//دریا آرام نبود.در روزهای ملتهب بهار ۱۳۶۷، خلیج فارس دیگر فقط راه عبور نفتکشها و کشتیهای تجاری نبود؛ جبههای بود گسترده تا چشم کار میکرد، جبههای که مرزهایش را موجها جابهجا میکردند و صدای جنگ، گاهی از دور و گاهی درست از کنار قایقها بلند میشد. به گزارش خبرنگار دریا؛ ناوهای بزرگ آمریکایی در منطقه بودند. هواپیماها و بالگردها بر فراز آب میچرخیدند و شناورهای کوچک ایرانی، در میان آن همه آهن و آتش، راه خودشان را پیدا میکردند.ابوموسی یکی از همان نقاط بود؛ جزیرهای که روزهایش با آفتاب و دریا میگذشت و شبهایش با صدای بیوقفه موتور شناورها و خبرهایی که از درگیریهای خلیج فارس میرسید.
اسدالله رئیسی را یکی از همرزمانش از سالها قبل میشناخت.اما ابوموسی رفاقتشان را عمیقتر کرده بود.رئیسی اهل حرفهای بلند نبود. آرام بود، مهربان بود و کارش را میکرد. اگر کاری روی زمین میماند، سراغش میرفت؛ اگر تصمیمی لازم بود، معطل نمیکرد.بعدازظهرها، وقتی فرصتی پیدا میشد، بچهها در زمین کوچک والیبال جزیره جمع میشدند. رئیسی هم میانشان بود؛ میدوید، بازی میکرد و با همان آرامش همیشگیاش شوخی میکرد. بازی که تمام میشد، حالوهوای جمع عوض میشد.رئیسی وقت نماز را یادآوری میکرد.
ـ بچهها، نماز…
و هر کس به سویی میرفت.یک شب، یکی از همرزمانش صدای زمزمهای شنید.از کنار نمازخانه میگذشت.ایستاد.صدا از داخل میآمد.رئیسی تنها بود.در تاریکی نماز میخواند.همرزمش بیصدا برگشت تا خلوتش را به هم نزند.اما رئیسی او را دیده بود.صبح، وقتی همدیگر را دیدند، رئیسی از اینکه آن شب دیده شده بود، ناراحت بود.انگار دوست نداشت کسی بداند در آن ساعتهای تاریک، وقتی همه خواب بودند، خودش را به چه کسی سپرده است.آن تصویر در ذهن همرزمش ماند.رئیسی در میدان، مرد جنگ و در خلوت، مردی که حتی نمیخواست کسی نماز شبش را ببیند.۲۹ فروردین ۱۳۶۷ اما روز خلوت نبود.از صبح، خبرها پشت سر هم میرسید.درگیری در خلیج فارس بالا گرفته بود.
سکوهای نفتی و شناورها درگیر شده بودند و نیروهای آمریکایی با ناوها، هواپیماها و بالگردهایشان وارد میدان شده بودند.شناورهای ایرانی به حرکت درآمدند.قایقهای کوچک در برابر شناورهای بزرگ، بیشتر شبیه نقطههایی بودند که روی آب جابهجا میشدند.اما همان نقطهها جلو میرفتند.موتورها غرش میکردند.آب از دو طرف قایقها کنار میرفت.فاصله با منطقه درگیری کمتر میشد.در بخشی از نبرد، نیروهای ایرانی با بالگردهای آمریکایی درگیر شدند و یکی از بالگردها هدف قرار گرفت و سقوط کرد. آسمان و دریا برای لحظاتی در دود و آتش گم شد.بعد هواپیماهای جنگی وارد صحنه شدند.
خلیج فارس ناگهان پر شد از صدا.شلیک.انفجار.موتور.آب و صدای هواپیماهایی که گاهی آنقدر پایین میآمدند که حضورشان را میشد پیش از دیدن، از روی صدا فهمید.درگیری اصلی که فروکش کرد، دستور بازگشت رسید.قایقها یکییکی مسیر برگشت را در پیش گرفتند.اما دارا و رئیسی نایستادند.هنوز هدفی باقی مانده بود.اسحاق دارا و اسدالله رئیسی تصمیم گرفتند آن اهداف را هم نابود کنند.یکی از همرزمانشان نیز همراه شد.دارا سکان را در دست داشت.رئیسی با فرماندهی در ارتباط بود.قایق روی آب شتابان به جلو می رفت .هرچه از دیگر شناورها دورتر میشدند، اطرافشان خلوتتر میشد و هرچه خلوتتر میشد، خطر بیشتر خودش را نشان میداد.به هدف نزدیک شدند.لحظه شلیک نزدیک بود.اما ناگهان ارتباط قطع شد.رئیسی سر بلند کرد.چند لحظه بعد، صدای هواپیما آمد.دارا گفت: آمریکاییها هستند.
دیگر فرصتی برای ماندن نبود.برگشتند.سلاح را به عقب قایق بردند و با تمام توان از منطقه فاصله گرفتند.سه هواپیما در آسمان پیدا شدند.دور زدند.برگشتند.این بار پایینتر.پشت سر قایق قرار گرفتند.صدای انفجار آمد.آب در چند متری قایق بالا رفت.موج به بدنه کوبید.قایق تکان خورد، اما دارا همچنان سکان را نگه داشته بود.انفجار بعدی دورتر بود.بعد یکی دیگر.قایق از میان آب و دود عبور میکرد.هنوز تمام نشده بود.حدود ده دقیقه بعد، هواپیماها برگشتند.در آن فاصله کوتاه، سه مرد در قایق کوچک حرف میزدند.باید چه میکردند؟اگر دوباره پایین میآمدند، راهی برای نجات بود؟آرپیجی در برابر هواپیمای جنگی سلاح مناسبی نبود. برای شلیک باید لحظهای برای نشانهگیری پیدا میشد و هواپیما چنین فرصتی نمیداد.اما باید کاری میکردند.هیچکدام نمیدانستند حمله بعدی از کجا خواهد آمد.صدای انفجارهای دیگری از اطراف میآمد.جنگ هنوز در نقاط مختلف خلیج فارس ادامه داشت.
همرزم دارا ناگهان برگشت.چیزی پشت سرشان میآمد.اول فکر کرد موشک است.بعد فهمید هواپیماست.خیلی نزدیک.
آنقدر نزدیک که خلبان را میشد دید.دارا بیدرنگ سکان را چرخاند.قایق زیگزاگ رفت،یک طرف،بعد طرف دیگر.بدنه قایق روی آب میکوبید.اما هواپیما دیگر فاصلهای برای خطا باقی نگذاشته بود.صدای مسلسل آمد.گلولهها به قایق و موتور خوردند.همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.صدای تیراندازی.انفجار.آب.دود و بعد، سکوت.همرزمشان روی کف قایق افتاده بود.چشمهایش بسته بود.نمیدانست چند لحظه یا چند دقیقه گذشته است.وقتی چشم باز کرد، قایق میچرخید.یکی از موتورها از کار افتاده بود.آب از شکافهای بدنه داخل میآمد.دارا و رئیسی روی کف قایق افتاده بودند.خون روی کف پخش شده بود.همرزمشان خودش بهشدت زخمی بود، اما خودش را روی کف قایق کشید.به طرف آن دو رفت.رئیسی را صدا زد.جوابی نیامد.دارا را صدا زد.باز هم سکوت.قایق تکان میخورد.آب بالا میآمد.صدای هواپیماها هنوز در آسمان شنیده میشد.سه مرد در قایقی که دیگر قایق نبود؛ تکهای از بدنه و موتور و آهن بود که روی آب مانده بود.
همرزمشان خودش را به موتور رساند.تلاش کرد قایق را حرکت بدهد.موتور نالهای کرد.چرخید.بعد دوباره خاموش شد.آب بیشتر شد.دیگر کف قایق دیده نمیشد.وسایل یکییکی روی آب افتادند.قایق پایین رفت.آرام.سنگین.بیصدا.پیکر دارا و رئیسی همراه قایق به زیر آب رفت.همرزمشان به هرچه میرسید، چنگ میزد.تکهای از قایق.طناب.هر چیزی که بتواند او را روی آب نگه دارد.دریا اطرافش خالی بود.قایق دیگر ناپدید شده بود.مدتی در آب ماند.بعد قایقی برای کمک نزدیک شد.خودش را به آن رساند.زخمی بود و رمق زیادی نداشت.اما زنده مانده بود.
پرسیدند:ـ بقیه کجا هستند؟
جوابی نداشت.فقط به دریا نگاه کرد.جستوجو شروع شد.موجها بالا و پایین میرفتند.قایقها در محدوده حادثه میچرخیدند.نام دارا و رئیسی بارها در بیسیم تکرار شد.سرانجام پیکر شهید اسدالله رئیسی پیدا شد.او را به قایق منتقل کردند.اما از اسحاق دارا خبری نبود.دریا چیزی پس نداده بود.جستوجو ادامه پیدا کرد.قایقها دورتر رفتند.چشمها روی آب ماند.اما دارا پیدا نشد.سالها از آن روز گذشته است.خلیج فارس هنوز همان خلیج است؛ همان آب، همان موج و همان افق.اما برای کسانی که آن روز در ابوموسی بودند، دریا دیگر فقط دریا نبود.در حافظه همرزمان، از شهید اسدالله رئیسی چیزی مانده که به صدای جنگ شباهتی ندارد.زمزمه آرام مردی در نمازخانهای کوچک، نیمهشب، وقتی هیچکس قرار نبود او را ببیند و از شهید اسحاق دارا، تصویری مانده از قایقی که در میان آتش و هواپیما می غرید و دستی که تا آخرین لحظه سکان را رها نکرد.
آن روز، سه مرد با یک قایق کوچک رفتند.یکی برگشت.یکی را دریا پس داد و یکی را نه.پیکر شهید رئیسی به ساحل برگشت.اما شهید دارا در همان پهنه آبی ماند؛ جایی میان موجهایی که شاهد آخرین سفرش بودند.آخرین قایق، دیگر به آن شکل کوچک و فرسوده در ذهن همرزمانش نمانده است.حالا هر بار که از آن روز حرف میزنند، پیش از آنکه از ناوها و هواپیماها بگویند، از قایقی یاد میکنند که در دل خلیج فارس دور شد؛قایقی کوچک،در دریایی بزرگ که رفت تا بجنگد و یکی از سرنشینانش برای همیشه در دل خلیج فارس جاودانه شد.







ثبت دیدگاه