دریانیوز // صبحهای بندرعباس همیشه حالوهوای خودش را دارد؛ بوی رطوبت دریا با صدای بوق کشتیها قاطی میشود و شهر، مثل همیشه، شلوغ از آدمهایی که دنبال نان، کار یا جواباند. اما صبحِ آن دوشنبه، یک نام در شهر تکرار میشد؛ نامی که قرار بود در ۹سالگی برای همیشه متوقف شود: محمدمعراج. مرگ کودکی سالم، ناگهانی، پر از علامت سؤال و صدالبته سایهی سنگین یک کلمه که مردم همیشه پچپچوار دربارهاش حرف میزنند: آلودگی.
آلودگی غذا؟
آلودگی محصول؟
آلودگی محیط؟
یا خطایی در فرایند درمان؟
هیچکدام هنوز روشن نیست. اما آنچه روشن است، دردِ پدری است که هر جملهاش با «نمیدانم چرا» شروع میشود.
آخرین شام جمعه جمعهشب، دو هفته پیش. محمدمعراج، مثل خیلی از بچههای ۹سالهی بندرعباسی، از مغازهی محلهشان یک شیرقهوه میخرد. نه چیز عجیبی، نه خوراکی ناشناختهای؛ محصولی در قفسههای هزار مغازه. شیرقهوه را مینوشد، چند دقیقه بعد در زمین چمن کنار خانه، توپ میزند، میدود، میخندد. هیچ نشانهای از حادثهای که چند ساعت بعد کمین کرده بود، دیده نمیشود.به خانه برمیگردد، شام میخورد، میخوابد.همهچیز عادی.آزاردهندهترین نوع عادی بودن، همان که همیشه قبل از وقوع فاجعه میآید.ساعت ۲ نیمهشب؛ نقطهای که مرگ آرام از زاویهی اتاق رد شدنزدیک ساعت دو نیمهشب، محمدمعراج با حالت تهوع از خواب میپرد. خانواده میخواهند راهی بیمارستان شوند که محمدمعراج استفراغ می کند، اما کودک ـ با همان منطق ساده و صادقانهی بچگانه ـ میگوید: «استفراغ کردم… خوب شدم… نریم بیمارستان.» و این شاید نخستین و دردناکترین تصمیمی باشد که سرنوشتش را عوض کرد. بعضی فاجعهها همینقدر بیصدا وارد میشوند. صبح شنبه؛ درد ادامه دارد، اما کسی تصور نمیکند مرگ در کمین است.
صبح که میشود، حال محمدمعراج نهتنها بهتر نمیشود، که بدتر هم میشود. ساعت ده ،خانواده او را به بیمارستان کودکان بندرعباس میبرند. پیش از ظهر شنبه وبعد از یک روز تعطیل، درمانگاه بیمارستان شلوغ است. مردم با صبر اجباری پشت در اتاق پزشکان نشستهاند. هیچکس فکر نمیکند این کودک ۹ساله ساعاتی بعد زیر دستگاههای پایش ضربان قلب خواهد رفت.پدرش، اسماعیل دلداری، آرام و با صدایی گرفته، داستان را اینطور روایت میکند: «فکر میکردیم دلدرد و دلپیچه عادی است. مثل همیشه که بچهها چیزی میخورند و مشکل معده پیدا میکنند. منتظر نوبت بودیم. وقتی دکتر معاینه کرد، گفت ضربان قلب محمدمعراج خیلی بالاست… نگران شد.» ضربانِ بالا، کلیدواژهای که قرار بود بقیهاش خبرهای خوبی نداشته باشد.
نوار قلبی که آرامش را شکست
نوار قلب گرفته میشود. نامنظمی شدید. برای کودکی ۹ساله، چیزی غیرمعمول.پزشک درخواست اکوکاردیوگرافی میدهد. نتیجه بدتر از تصورشان است؛ ریتم قلب کودک انگار از فرمان طبیعی خارج شده. اضطراب خانواده شروع میشود. اینجا دیگر از دلدرد فراتر رفته بود.
محمدمعراج به آیسییو بیمارستان ارجاع داده میشود. تصمیمی که معنیاش ساده است: خطر. آزمایش خون شروع میشود. پدرش خودش نمونهها را میگیرد و به آزمایشگاه میبرد؛ رفتوآمدی که هر دو ساعت و برای سه مرتبه تکرار میشود.و بعد، جملهای که پدرش میگوید هنوز در گوشش زنگ میزند:«گفتند در آزمایش، آمفتامین دیده شده.»آمفتامین؟ در بدن یک کودک ۹ ساله؟ شوک، ناباوری، سردرگمی.پدر میگوید: «به دکتر گفتم این بچه ۹ساله است. چیزی مصرف نمیکنه. گفت آزمایش مشکوکه.» اما آزمایش دوم هم همان را نشان میدهد. با درصد بالا و ضربان قلب کودک باز هم بالاتر میرود. پدر تصویر را اینطور توصیف میکند:«قلبش انگار میخواست از سینهاش بیرون بزند… آرام و قرار نداشت.»آزمایش سوم هم نتیجه را تایید میکند.
اما در کنار همهی اینها، یک علامت سؤال بزرگ وجود داشت: برادر محمدمعراج هم همان خوراکیها را خورده بود، اما حالش کاملاً خوب بود.این یعنی چه؟ اگر شیرقهوه آلوده بود، چرا فقط یکی؟ اگر چیز دیگری بود، کجاست؟ اگر بیماری بوده، چرا آزمایشها چیز دیگری میگویند؟ ساعتها میگذرد و سؤالها بیشتر میشوند. پدر: «گفتند شاید داخل شیرقهوه ماده شیمیایی بوده» هیچکس نمیتواند با قطعیت چیزی بگوید، اما پزشکان ـ طبق گفتهی پدر ـ احتمال میدهند که ممکن است مادهای شیمیایی (مخدر) وارد بدن کودک شده باشد. پدر، سرگشته و درمانده، فقط میگوید: «گفتند چی خورده؟ گفتم شیرقهوه و یخمک. گفت برادرش هم؟ گفتم بله. اما برادرش خوبه؟» پزشکان هنوز پاسخ قطعی ندارند. اینجا همان نقطهای است که حادثه از شکل یک گزارش ساده خارج میشود و شمایل یک «معما» میگیرد.
قلبی که هر لحظه دورتر میشد
ضربان قلب محمدمعراج به گفتهی پزشک معالج به پدر، تا حد ۳.۷۷ رسیده است ، درصورتیکه باید بسیار کمتر باشد.
برای بدن کوچک یک کودک، این یعنی فشار کشنده. بخش آیسییو شاهد ساعتهایی میشود که هر ثانیهاش به تصمیم زندگی و مرگ نزدیک است. درمانها ادامه دارد، اما بدن کودک تاب نمیآورد.روز دوشنبه، قلب محمدمعراج توقف میکند. ۹ سالگیاش همانجا، جا میماند.
روایت دیگری هم هست؛ تکاندهندهتر
پدر یک حرف دیگر هم میزند؛ حرفی که ماجرا را پیچیدهتر میکند: «یک بچهی همتختی پسرم هم با علائم مشابه بستری بود… گفته بودند شیرو غلات بالشتکی خورده… او هم فوت کرد.» اگر این روایت درست باشد، احتمال مشابهت منشأ حادثه مطرح میشود؛ هرچند هیچ مرجع رسمی هنوز این اطلاعات را تایید نکرده است.
مرگ دو کودک با علائم مشابه؟
این دیگر نه یک حادثه، بلکه زنگ خطری جدی است.
دانشگاه علوم پزشکی در حال بررسی است
پدر میگوید چند روز پیش از دانشگاه علوم پزشکی تماس گرفته اند و به او اطلاع دادهاند که بررسیها ادامه دارد و نتیجه قطعی هنوز اعلام نشده است. در این میان، خانواده فقط یک خواسته دارد:
«بچههای دیگر در خطر نباشند.»و این جمله، شاید جدیترین خواستهای باشد که در چنین پروندههایی مطرح میشود.
پزشکان؛ شوک و حیرت
پدر میگوید متخصص قلبی که محمدمعراج زیر نظر او درمان میشد، از شدت تپش قلب کودک شوکه بوده و گفته با متخصصان قلب در کشور در حال بررسیاند. این یعنی موضوع نهتنها غیرعادی، بلکه نادر و مشکوک بوده.برای پزشکان، چنین مواردی همیشه شامل دو امکاناند: یا یک عامل خارجی وارد بدن شده، یا یک عارضه نادر جسمی ناگهان فعال شده است.اما هیچکدام هنوز ثابت نشده است.
وعدهی پیگیری؛ امید و تردید کنار هم
پدر از زحمات کادر درمان راضی است، اما از نتیجه ناراضی. نه از روی خشم، بلکه از روی اینکه «دقیق نمیداند چه شد که بچهاش را ازدست داد.»
برای خانواده، مبهمماندن دلیل مرگ از خود مرگ دردناکتر است.
او فقط یک جمله میگوید:
«میخوام بدونم چرا… که دوباره برای کسی تکرار نشه.»
و اما سؤال اصلی؛ آنچه بندرعباس را بیقرار کرده، سؤال در سؤال مردم شهر است:علت مرگ محمدمعراج چیست؟
پاسخ صادقانه و البته تلخ، این است: هنوز مشخص نیست.
نه خانواده میتواند ادعای قطعی مطرح کند، نه کادر درمان میتواند حکم نهایی بدهد، نه پزشکی قانونی نتیجهای رسمی منتشر کرده است. اما سه مسیر اصلی در برابر پرونده قرار دارد:
1. آلودگی خوراکی؛
اگر شیرقهوه یا هر محصول دیگری حاوی مادهای غیرمجاز یا شیمیایی و مخدر بوده باشد، نیازمند بررسی آزمایشگاهی دقیق است.
2. سمّ یا ماده محرّک؛
اگر مادهای ناخواسته وارد بدن کودک شده باشد؛ آزمایشهای تکرارشده پزشکان وجود آمفتامین را نشان داده، اما علت ورودش نامشخص است.
3. عارضه نادر قلبی یا واکنش بدنی شدید؛بیماریهای ناشناخته یا واکنشهای شدید بدنی که گاهی در کودکان بروز میکند و تشخیص آن پیچیده است.
تا وقتی گزارش رسمی منتشر نشود، هر توضیحی فقط «حدس» است.
و این همان جایی است که خانواده هنوز میان درد و ابهام معلق ماندهاند.
مرگ محمدمعراج، یک پرونده عادی نیست. یک هشدار است. هشداری که اگر نادیده گرفته شود، فردا دوباره تکرار میشود.
در شهرهایی مثل بندرعباس ،مرگها زود فراموش میشوند؛ اما زخمِ مبهم بودنشان، سالها باقی میماند.
محمدمعراج ۹ ساله بود.
قرار نبود داستانش اینگونه تمام شود.
اما حالا تمام شهر چشمانتظار یک کلمهاند:حقیقت و حقیقت، هنوز در راه است.







ثبت دیدگاه