حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. Wednesday, 4 November , 2026 ساعت تعداد کل نوشته ها : 8227 تعداد نوشته های امروز : 8 تعداد اعضا : 13 تعداد دیدگاهها : 177×
کودکانی از ایران در وسعت لاله زار مدرسه میناب
13 آبان 1405 - 5:12
شناسه : 47630
بازدید 136
♥3
دریانیوز// نهم اسفند ۱۴۰۴، وقتی خبر حمله به دبستان شجره طیبه میناب منتشر شد، نام دانش‌آموزان و معلمانی در فهرست شهدا قرار گرفت که همه ریشه در این شهر نداشتند.
ارسال توسط : منبع : روزنامه دریا
پ
پ

دریانیوز// نهم اسفند ۱۴۰۴، وقتی خبر حمله به دبستان شجره طیبه میناب منتشر شد، نام دانش‌آموزان و معلمانی در فهرست شهدا قرار گرفت که همه ریشه در این شهر نداشتند. بعضی از خانواده‌ها به اقتضای شغل و مأموریت کاری به میناب آمده و در آنجا ساکن شده بودند؛ بعضی دیگر سال‌ها پیش از جایی دیگر به جنوب کشور مهاجرت کرده بودند. به گزارش خبرنگار دریا ؛ برای این خانواده‌ها، میناب فقط محل سکونت نبود؛ شهری بود که فرزندانشان در آن به مدرسه می‌رفتند، دوستانشان را پیدا می‌کردند و روزهای کودکی و جوانی‌شان را می‌گذراندند.در میان شهدای مدرسه شجره طیبه، نام‌هایی از کرمانشاه، اندیمشک، قروه و روستای جلایر شازند دیده می‌شود؛ نام‌هایی که هرکدام قصه‌ای جداگانه دارند. محمدصادق غلامی، کودکی که از کرمانشاه به میناب آمده بود؛ میکائیل میردورقی، دانش‌آموزی از خانواده‌ای اندیمشکی که آخرین عکسش پیش از رفتن به مدرسه، به تصویری ماندگار تبدیل شد؛ سمیرا بسارده، معلمی کردستانی که سال‌ها در جنوب کشور زندگی و تدریس کرد؛ پارسا مختاری‌نسب، پسری از روستای جلایر شازند که رؤیای دروازه‌بانی داشت؛ و فریماه مفاخری، دختر قروه‌ای که می‌خواست پزشک کودکان شود.این پنج روایت، تنها زندگی پنج نفر نیست؛ بخشی از جغرافیای انسانی مدرسه‌ای است که کودکان و معلمانش از شهرها و خانواده‌های گوناگون ایران در آن کنار هم قرار گرفته بودند.

از زیباشهر کرمانشاه تا آرامگاه قم
محمدصادق غلامی در سال ۱۳۹۷ در کرمانشاه به دنیا آمد و سال‌های نخست زندگی‌اش را در محله زیباشهر این شهر گذراند. پدرش، آیت‌الله علی غلامی اراکی، در گفت‌وگویی درباره فرزندش از کودکی بانشاط و آرام او گفته است؛ کودکی که به مسائل دینی و اهل‌بیت علاقه داشت و این علاقه در رفتار روزمره‌اش دیده می‌شد.مسیر زندگی خانواده غلامی با دعوت برای تدریس پدر در حوزه علمیه میناب تغییر کرد و آن‌ها راهی جنوب کشور شدند. محمدصادق نیز در دبستان شجره طیبه ثبت‌نام کرد؛ مدرسه‌ای که قرار بود محل آموختن و بازی و بزرگ‌شدن او باشد، اما عمر حضورش در آنجا کوتاه ماند.یکی از یادگارهای محمدصادق، دفترچه‌ای بود که نوشته‌های ساده و کودکانه‌اش در آن ثبت شده بود. پدرش گفته است حدود ۱۲ روز پیش از شهادت، فرزندش از سفر کربلا بازگشته بود و در مسیر سامرا، پس از شنیدن سخنانی درباره امام زمان(عج)، در دفترچه‌اش نوشته بود «سلام به امام زمان(عج)». همین نوشته، بعدها برای خانواده به یادگاری ارزشمند تبدیل شد.محمدصادق هفت‌ساله، نهم اسفند ۱۴۰۴ در حمله به مدرسه شجره طیبه به شهادت رسید. پیکرش برای خاکسپاری به قم منتقل شد و پس از تشییع در این شهر، در گلزار شهدای علی‌بن‌جعفر(ع) آرام گرفت. کودکی که بخشی از عمر کوتاهش را در کرمانشاه و بخشی را در میناب گذرانده بود، سرانجام در قم به خاک سپرده شد؛ سه شهر در جغرافیای کوتاه زندگی او به هم رسیدند.

عکس خداحافظی در آستانه مدرسه
میکائیل میردورقی از خانواده‌ای اندیمشکی بود که به‌دلیل شغل پدر در میناب زندگی می‌کردند. پدر مدتی پیش از حادثه به آبادان منتقل شده بود، اما خانواده را در میناب گذاشته بود تا سال تحصیلی فرزندان به پایان برسد. فاصله پدر با خانواده، قرار بود موقتی باشد؛ چند ماه دیگر همه دوباره کنار هم زندگی کنند. اما آن روز، برنامه ساده یک خانواده زیر آوار حادثه‌ای تلخ از هم پاشید.میکائیل، دانش‌آموز کلاس سوم، به فوتبال علاقه داشت و رؤیای دروازه‌بانی تیم ملی را در سر می‌پروراند. از او تصویری باقی مانده که در آن، پیش از رفتن به مدرسه، کنار در خانه ایستاده و برای مادر دست تکان می‌دهد. ماجرای عکس را مادرش روایت کرده است: میکائیل از او خواسته بود گوشی را بیاورد و از او عکس بگیرد. مادر آن لحظه نمی‌دانست این تصویر، آخرین عکس پسرش پیش از رفتن به مدرسه خواهد بود.

شب پیش از حادثه نیز برای خانواده با خاطراتی فراموش‌نشدنی همراه شد. میکائیل پس از نماز از مادر خواسته بود قرآن را بیاورد تا سوره بروج را بخواند. او نقاشی‌ای از مدرسه، چند دانش‌آموز و سه موشک کشیده بود و در بازی با برادرش گفته بود: «من ایران می‌شوم، تو آمریکا شو». در همان شب، پس از خوردن شام به مادرش گفته بود «غذایت مزه بهشت می‌دهد.»پدر میکائیل در روایت خود از صبح روز حادثه گفته است که هنگام رفتن به محل کار، پسرش بی‌تابی می‌کرد و نمی‌خواست او از خانه برود. اندکی بعد، خبر حمله به مدرسه به او رسید و راهی میناب شد. آنچه در انتظارش بود، دیگر مدرسه‌ای با کلاس و نیمکت نبود؛ ساختمانی ویران بود که زندگی فرزندش و ده‌ها کودک دیگر را در خود فرو برده بود.میکائیل در میناب زندگی کرد و در همان شهر به مدرسه رفت؛ اما نام و ریشه خانوادگی‌اش به اندیمشک پیوند داشت.پس از شهادتش، مادر او نیز در گفت‌وگویی با اشاره به یادبود شهدای مدرسه میناب از اقدام ملی‌پوشان فوتبال برای زنده نگه‌داشتن نام این کودکان قدردانی کرد؛ نشانه‌ای از پیوندی که فوتبال، علاقه کودکی میکائیل، پس از رفتنش نیز حفظ کرده است.

معلمی که در آخرین لحظه، آغوشش را سپر کرد
سمیرا بسارده، معلم جوانی از کردستان بود که سال‌ها پیش از دیار خود به جنوب کشور مهاجرت کرده و زندگی‌اش را در میناب ادامه داده بود. او در مدرسه شجره طیبه تدریس می‌کرد؛ مدرسه‌ای که برایش تنها محل کار نبود، بلکه بخشی از زندگی روزانه‌اش و محل ارتباط با کودکانی بود که هر روز در کلاس درس چشم به او می‌دوختند.از زندگی شخصی و سال‌های نخست معلمی او اطلاعات زیادی در دسترس نیست؛ اما روایتی که از آخرین لحظات حضورش در مدرسه منتشر شده، تصویری روشن از رابطه او با شاگردانش به دست می‌دهد. در گزارشی که روزنامه ایران از زبان پدر یکی از دانش‌آموزان شهید منتشر کرده، آمده است که پیکر سمیرا بسارده پس از کنار زدن آوار پیدا شد؛ در حالی که دو دانش‌آموز، مهدیس و حنانه، را در آغوش گرفته بود.این روایت، فارغ از هر توصیف و تعبیر، تصویری از آخرین لحظه‌های یک معلم در کنار شاگردانش است؛ زنی که در آن لحظه، فاصله میان مسئولیت حرفه‌ای و مهر مادری را از میان برداشته بود. پدر یکی از دانش‌آموزان گفته است که معلم، دو کودک را چنان در آغوش گرفته بود که گویی می‌خواست با تن خود از آن‌ها محافظت کند.سمیرا بسارده در شهر محل کار و زندگی‌اش به خاک سپرده شد؛ اما یاد او در دو جغرافیا، کردستان و هرمزگان، باقی ماند.

پسری از جلایر با رؤیای دروازه‌بانی
پارسا مختاری‌نسب، دانش‌آموز پایه پنجم دبستان شجره طیبه، اصالتاً اهل روستای جلایر در شهرستان شازند استان مرکزی بود. او به‌دلیل شرایط زندگی خانواده در میناب درس می‌خواند و روزهای کودکی‌اش را در این شهر می‌گذراند؛ شهری که در نهم اسفند ۱۴۰۴ به آخرین ایستگاه زندگی‌اش تبدیل شد.از پارسا، تصویری از یک دانش‌آموز علاقه‌مند به فوتبال و دروازه‌بانی باقی مانده است. پدرش گفته است که فرزندش علاقه زیادی به فوتبال داشت و برای آینده خود آرزوهای روشنی در سر می‌پروراند. مادرش نیز از علاقه او به ایران و افتخارش به پرچم کشور یاد کرده است.خبر شهادت پارسا، خانواده‌اش را در جلایر و شهرستان شازند داغدار کرد. پیکر او پس از تشییع در میناب، در آیین وداعی در زادگاه خانوادگی‌اش نیز بدرقه شد. گزارش‌های منتشرشده از مراسم وداع در استان مرکزی نشان می‌دهد که نام این دانش‌آموز، از همان روزهای نخست پس از حادثه در میان مردم زادگاهش نیز شناخته شد.پارسا هنوز فرصت نکرده بود رؤیای دروازه‌بانی را دنبال کند؛ پسری که می‌توانست سال‌های آینده را در زمین فوتبال بگذراند، اما زندگی‌اش در کلاس درس و در کنار هم‌کلاسی‌هایش پایان یافت.

دختری از قروه با رؤیای پزشکی
فریماه مفاخری، دانش‌آموز ۱۱ ساله اهل قروه استان کردستان، یکی دیگر از شهدای مدرسه شجره طیبه بود. او در دهم شهریور ۱۳۹۳ به دنیا آمد و دومین فرزند خانواده بود؛ دختری که در کنار دو برادرش بزرگ می‌شد و به روایت نزدیکانش، آرام، مهربان و علاقه‌مند به درس و قرآن بود.خانواده فریماه به‌واسطه شغل پدر در میناب زندگی می‌کردند. او در این شهر به مدرسه می‌رفت و در کنار هم‌کلاسی‌هایش، روزهای کودکی را می‌گذراند. با این حال، پیوند خانوادگی او با قروه همچنان برقرار بود؛ شهری که پس از شهادتش، پیکر او به آن بازگشت و در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت.فریماه به قرآن علاقه داشت و بنا بر روایت زندگی‌نامه منتشرشده در نوید شاهد کردستان، جزء سی‌ام قرآن را از حفظ بود. در درس نیز دانش‌آموزی باهوش و پرتلاش معرفی شده است؛ دختری که دوست داشت در مدارس تیزهوشان ادامه تحصیل دهد و برای آینده خود هدف‌هایی داشت.اما رؤیای اصلی‌اش پزشکی بود؛ می‌خواست پزشک اطفال شود. شاید در ذهن او، پزشکی بیش از هر چیز به معنای کمک به کودکانی بود که بیمار می‌شوند و به مراقبت نیاز دارند. این آرزو، در کنار علاقه‌اش به قرآن و خانواده، تصویری از دنیای کوچک و امیدهای بزرگ او می‌سازد.نهم اسفند ۱۴۰۴، فریماه نیز در مدرسه شجره طیبه به شهادت رسید. پیکرش به قروه بازگشت؛ همان شهری که از آن برخاسته بود. خانواده‌ای که او را برای درس خواندن و ساختن آینده به مدرسه می‌فرستاد، اکنون باید خاطراتش را در خانه و قاب عکس‌هایش جست‌وجو کند.

میناب؛ شهری که داغ خانواده‌هایی از چند استان را به دوش کشید
روایت این پنج شهید، از چند مسیر متفاوت به یک نقطه می‌رسد: مدرسه شجره طیبه میناب. محمدصادق از کرمانشاه آمده بود؛ میکائیل به خانواده‌ای اندیمشکی تعلق داشت؛ سمیرا بسارده از کردستان به جنوب مهاجرت کرده بود؛ پارسا ریشه در روستای جلایر شازند داشت و فریماه از قروه به میناب آمده بود.آن‌ها از یک شهر و یک خانواده نبودند، اما در یک مدرسه کنار هم قرار گرفتند؛ مدرسه‌ای که برای هرکدام بخشی از زندگی روزانه و خاطراتشان بود. در آنجا دوستی شکل گرفت، معلمی درس داد، کودکی رؤیا ساخت و خانواده‌ای به آینده فرزندش امید بست. حادثه نهم اسفند، اما این مسیرهای جداگانه را در یک نقطه به هم رساند و داغی مشترک بر دل خانواده‌هایی گذاشت که برخی صدها کیلومتر دورتر از میناب زندگی می‌کردند.از این منظر، حادثه مدرسه شجره طیبه فقط یک واقعه در جغرافیای میناب نبود؛ دامنه سوگ آن به کرمانشاه، اندیمشک، قروه و شازند نیز رسید. خانواده‌هایی که فرزندانشان در میناب درس می‌خواندند، پس از آن روز، خاطره و داغی را با خود به شهرهایشان بردند.شاید یکی از مهم‌ترین نکته‌های این روایت‌ها همین باشد: مدرسه شجره طیبه، با همه تنوع جغرافیایی دانش‌آموزان و معلمانش، تصویری کوچک از جامعه‌ای بزرگ‌تر بود؛ جایی که ریشه‌های خانوادگی متفاوت، در یک کلاس و زیر یک سقف به هم می‌رسیدند. نام این پنج شهید نیز یادآور همین پیوند است؛ پیوندی که با فاصله شهرها از میان نمی‌رود.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برای ارسال دیدگاه شما باید وارد سایت شوید.