دریانیوز//با پایان جنگ ایران و عراق، بسیاری از روایتهای دفاع مقدس به خاطرهها پیوست؛ اما برای فاطمه صغری فلکیان، معروف به «ننه عصمت»، جنگ همچنان ادامه داشت. او سالها پس از خاموششدن آتش جنگ، در خانهاش در یزد کاموا به دست میگرفت و برای رزمندگان، مرزبانان و نیروهای مستقر در مناطق سردسیر دستکش میبافت. سالها گذشت، سنش بالا رفت و توان جسمیاش کمتر شد، اما این کار را تا واپسین سالهای عمر ادامه داد؛ کاری که از یک تصمیم ساده در روزهای جنگ آغاز شده بود و به نشانهای از مشارکت مردمی در دفاع از کشور تبدیل شد.ننه عصمت، متولد شهریور ۱۳۱۹، در سالهای دفاع مقدس با شنیدن خبر سرمای جبهه و دشواری زندگی رزمندگان تصمیم گرفت از هنر بافتنی خود برای کمک به آنان استفاده کند. او درباره انگیزهاش گفته بود: «پسری نداشتم که به جبهه بفرستم. به دلم افتاد حداقل با هنر بافتنی برای رزمندهها شال و دستکش ببافم.»شنیده بود سرمای جبهه گاهی چنان شدید است که دست رزمندگان به اسلحه میچسبد. همین روایت، او را به کاری واداشت که بعدها به مهمترین نشانه شناختهشده زندگیاش تبدیل شد. کاموا تهیه میکرد و دستکش میبافت؛ دستکشهایی که از خانه راهی جبهه میشدند تا در سرمای سنگرها به کار رزمندگان بیایند. این کار برای او نه فعالیتی مقطعی، بلکه عهدی شخصی بود؛ عهدی که میگفت تا زنده است به آن وفادار میماند.
از جبهههای جنگ تا مرزهای کشور
آتشبس و پایان جنگ، دستکشبافی ننه عصمت را متوقف نکرد. با تغییر شرایط، مخاطبان این کار نیز تغییر کردند. او بافتن را برای مرزبانان و نیروهای مستقر در مناطق سردسیر ادامه داد و در سالهای بعد، دستکشهایی نیز برای مدافعان حرم و نیروهای جبهه مقاومت آماده کرد.در زندگی او، پیوند میان خانه و میدان دفاع از کشور با پایان جنگ از بین نرفت. اگر در سالهای دفاع مقدس، سرمای سنگرها انگیزه بافتن بود، پس از آن نیز خدمت نیروها در مناطق سردسیر و دورافتاده، همان دغدغه را زنده نگه میداشت. ننه عصمت نه در پی شهرت بود و نه امکانات گستردهای در اختیار داشت؛ سهم خود را در کاری میدید که از دستش برمیآمد و سالها آن را بیوقفه پی گرفت.حتی در سالهای پایانی زندگی او، این فعالیت با وجود کهولت سن و دشواریهای جسمی ادامه یافت . دستهایی که سالها کاموا را به هم میبافتند، حتی با کاهش توان جسمی نیز از این کار جدا نشدند. همین استمرار، زندگی ننه عصمت را از یک خاطره مربوط به دوران جنگ فراتر برد.او تنها زنی نبود که در سالهای دفاع مقدس برای رزمندگان دستکش بافت؛ زنی بود که پشتیبانی از مدافعان کشور را به بخشی از زندگی روزمره خود تبدیل کرد.
دستکشی که به نماد تبدیل شد
بهتدریج، نام ننه عصمت از محدوده محلی فراتر رفت و به نمادی از نقش زنان و مردم عادی در پشتیبانی از رزمندگان تبدیل شد؛ کسانی که شاید نامشان در فهرست فرماندهان و حاضران در خط مقدم ثبت نشود، اما با امکانات خود در روزهای دشوار سهمی بر عهده میگیرند.جایزه «دستکش ننه عصمت» در جشنواره مردمی فیلم عمار، یکی از نشانههای بازتابیافتن این روایت در عرصه فرهنگی بود. همچنین مستند «ننه عصمت» به کارگردانی ایمان کیخا، زندگی و فعالیتهای او را به تصویر کشید. این آثار، فراتر از معرفی یک چهره، یادآور وجهی کمتر دیدهشده از تاریخ جنگاند. نقش مردمی که بیرون از میدان نبرد، با کارهای کوچک اما پیوسته، در پشتیبانی از نیروهای مدافع کشور مشارکت داشتند.دامنه دغدغههای ننه عصمت در سالهای پایانی عمر به مرزهای ایران محدود نماند. او در سخنانی، با ابراز همدردی با مردم گرفتار جنگ در غزه ،ازآرزویش برای رساندن دستکشهای بافتهشده به آنان گفت. این خواسته، امتداد همان نگرانی قدیمی بود؛ مهرورزی برای کسانی که در سرمای جنگ و دشواری زندگی، به گرما و حمایت نیاز دارند.
پایان زندگی، پایان یک عهد نبود
ننه عصمت در ۲۱ مهر ۱۴۰۵ مهمان خدای آسمان ها شد. با رفتن او، یکی از چهرههای مردمی پیوندخورده با خاطره دفاع مقدس از میان رفت؛ زنی که کارش با پایان جنگ متوقف نشد و در طول سالها، از رزمندگان دوران دفاع مقدس تا مرزبانان و مدافعان وطن را دربر گرفت.پیامهای یادبود و تسلیت پس از درگذشت او نیز بر همین ویژگی تأکید داشتند: اخلاص، مهر مادری و همراهی بیادعای مردم با مدافعان کشور. با این حال، شاید روشنترین تصویر از زندگی او نه در عنوانها و تقدیرها، بلکه در همان دستهایی باشد که تا سالهای پایانی عمر به بافتن ادامه دادند.ننه عصمت در میدان نبرد حضور نداشت، اما برای خودش جبههای تعریف کرده بود؛ جبههای در خانه، با کاموا و میل بافتنی. در این میدان، هر دستکش وسیلهای برای مقابله با سرما بود و هر بار که کاموا به دست میگرفت، ادامه عهدی را رقم میزد که از سالهای جنگ آغاز شده بود. جنگ ننه عصمت با پایان دفاع مقدس تمام نشد؛ تا آخرین روزهای زندگیاش ادامه یافت، بیآنکه صدای گلولهای شنیده شود یا نامش در شمار رزمندگان خط مقدم قرار گیرد






ثبت دیدگاه