دریانیوز//ساختار جمعیتی جهان و به تبع آن ایران، در حال عبور از یک پیچ تاریخی بزرگ است؛ گذاری که بسیاری از کارشناسان از آن با عنوان «سونامی نقرهای» یاد میکنند. اما برخلاف بسیاری از هشدارهای مدیریتی که عمدتاً بر جنبههای اقتصادی، صندوقهای بازنشستگی و فشار بر نظام سلامت متمرکز است، کمتر کسی به بطنِ انسانی و پیامدهای وجودی این پدیده اندیشیده است. سالمندی، پیش از آنکه یک مسئلهی بودجهای باشد، یک مسئلهی «زیستشناختی و اجتماعی» است که اگر برای آن اندیشهای نشود، جامعه را با بحرانِ «تنهاییِ سیستماتیک» مواجه خواهد کرد.تا همین چند دهه پیش، سالمندی در فرهنگ ما با محوریت «خانواده گسترده» تعریف میشد. سالمند، «بزرگِ خاندان» بود و جایگاهی ثابت در هرم قدرت و عاطفه داشت. اما با عبور از مدرنیته و گذار به سبک زندگی آپارتمانی، آن ساختار پیشین فروریخت. امروزه در شهرهای بزرگ، سالمندان بیش از هر زمان دیگری در «آپارتمانهای سرد» تنها ماندهاند. معماریِ زیستمحیطیِ ما، که زمانی خانههایی با حیاطهای مرکزی برای دورهمی بود، اکنون به قفسهایی تبدیل شده که فردیت را ترویج میکند و پیوندهای نسلساز را از بین برده است.تنهایی در دوران سالمندی، تنها یک وضعیت روانی نیست؛ بلکه با پژوهشهای پزشکیِ مدرن ثابت شده که تأثیری مخربتر از چاقی یا حتی استعمال دخانیات بر طول عمر دارد.
فردی که پیوندهای اجتماعیاش را از دست میدهد، به تدریج دچار «زوال معنا» میشود. وقتی شهر، خیابان و حتی روابط خانوادگی دیگر نیازی به تخصص، خاطره و تجربه سالمند ندارند، او خود را در حاشیه تاریخ میبیند. این «حاشیهنشینیِ روانی»، خطرناکتر از پیری جسمانی است.نگاهی به مبلمان شهری و زیرساختهای حملونقل عمومی کافی است تا بفهمیم شهر برای که ساخته شده است. شهرهای مدرن ما برای انسانِ «در حالِ دویدن» طراحی شدهاند؛ نه برای انسانی که قدمهایش به شماره افتاده است. پیادهروهای ناهموار، پلهای عابر غیرقابل استفاده و پارکهایی که فاقدِ طراحیِ تعاملی برای سالمندان هستند، این پیام را به طور ضمنی مخابره میکنند که: «شما دیگر در این میدان جایی ندارید». وقتی سالمند نمیتواند به راحتی از خانه خارج شود و در فضای عمومی شهر نفس بکشد، او ناگزیر به انزوا کشیده میشود. این انزوای جغرافیایی، آغازگر انزوای عاطفی است.بزرگترین خطری که جامعه ما را تهدید میکند، تبدیل شدنِ دوران سالمندی به یک «وقتکشیِ بیپایان» است. بسیاری از سالمندان امروز در یک خلأ هویتی به سر میبرند. آنان نه هنوز آنقدر از کار افتادهاند که در سیستمهای مراقبتی جای گیرند و نه آنقدر در چرخه فعالیتهای اجتماعی نقش دارند که احساس مفید بودن کنند. ما جامعهای ساختهایم که «بهرهوری» را مترادف با «جوانی» میداند. در چنین گفتمانی، وقتی موها سفید میشوند، ارزشِ انسان در بازارِ عرضه و تقاضای اجتماعی افت میکند. برای مقابله با این روند، ما نیازمند «بازگشت به اجتماع» هستیم؛ نه به شکلِ خدماتِ ترحمآمیز، بلکه به شکل مشارکتهای واقعی.
بسیاری از سیاستگذاران تصور میکنند با ساختنِ چند «خانه سالمندان» یا افزایش مستمریها، مسئله حل میشود. اینها ضروری است، اما کافی نیست. سالمندی، آیندهیِ همه ماست. ما در حال ساخت جامعهای هستیم که خودمان قرار است در آن پیر شویم. اگر امروز این «جزیرههای تنهایی» را به «مجمعالجزایرِ همبستگی» تبدیل نکنیم، فردا خودمان اولین قربانیانِ تنهاییِ خودساخته خواهیم بود. مسئله سالمندی، فراتر از مراقبت از جسم است؛ مسئلهی «حفظ کرامت» و «باقی ماندن در مدارِ زندگی» است. جامعهای که سالمندانش را در انزوا رها میکند، در واقع در حالِ فراموش کردنِ تاریخ، ریشهها و هویت خویش است. زمان آن رسیده است که از نگاهِ «هزینهمحور» به سالمندان عبور کنیم و به سالمندی به عنوان «فصلِ بلوغِ اجتماعی» نگاه کنیم؛ فصلی که در آن شهر باید آغوشش را برای پیران بازتر کند، نه تنگتر.







ثبت دیدگاه