دریانیوز//کافی است در یک بعدازظهر تعطیل تصمیم بگیرید بدون آنکه کارت بانکی خود را از جیب خارج کنید، چند ساعتی را در شهر بگذرانید؛ قدم بزنید، با دوستی گفتوگو کنید، کتاب بخوانید یا صرفاً به تماشای آمدوشد آدمها بنشینید. در کلانشهرهای امروز ما، اجرای این سناریوی ساده روزبهروز سختتر، پرهزینهتر و گاه ناممکن میشود. فضاهای عمومی که روزگاری به عنوان ریههای تنفسیِ حیات اجتماعی و بستری برای تعاملات فارغ از طبقه و سرمایه شناخته میشدند، با سرعتی سرسامآور در حال بلعیده شدن توسط منطق بازار آزاد و سرمایهداری شهری هستند.
پیادهروها، میدانها و پارکها که روزگاری قلمرو عمومیِ بدون قید و شرط بودند، امروز به حیاط خلوت کافههای لوکس، پاساژهای چندطبقه و مالهای تجاری تبدیل شدهاند؛ فضاهایی که پیام واضحی برای شهروند دارند: «یا مصرف کن، یا برو» فیلسوف و جامعهشناس فرانسوی، هانری لوفور ، سالها پیش مفهوم کلیدی «حق به شهر» را مطرح کرد؛ حقی که فراتر از دسترسی فیزیکی به خدمات شهری، ناظر بر مشارکت فعال شهروندان در تولید فضا و زیست مشترک شهری است. حق به شهر یعنی شهر متعلق به تمام کسانی است که در آن زندگی میکنند، بدون توجه به پایگاه اقتصادی یا قدرت خرید آنها. اما آنچه امروز در کلانشهرهای ما رخ میدهد، قلب ماهیتِ این مفهوم است. شهرداریها و نهادهای مدیریت شهری، با نگاهی درآمدزا به فضا، بخشهای وسیعی از قلمرو عمومی را به بخش خصوصی واگذار یا اجاره دادهاند.
میدانگاهیهای قدیمی که محلی برای تجمعهای خودجوش و گپوگفتهای رایگان پیرمردها و جوانان بود، اکنون با حصارها، گلدانهای بزرگ دکوراتیو و چترهای کافههای زنجیرهای اشغال شدهاند. برای نشستن در این فضاها دیگر نمیتوانید روی یک نیمکت عمومی بنشینید؛ بلکه باید روی صندلیهای شیک طراحیشده بنشینید و هزینه یک فنجان قهوه معادل دستمزد چند ساعت کار یک کارگر را بپردازید. این پدیده، معنای شهروندی را از یک «عضو جامعه با حقوق برابر» به یک «مشتری بالقوه» تقلیل میدهد.مدافعان توسعه تجاری شهرها اغلب ادعا میکنند که مجتمعهای بزرگ تجاری (مالها) و پاساژهای مدرن، فضاهای عمومی جدیدی هستند که امنیت، رفاه و شرایط اقلیمی مناسبی را برای شهروندان فراهم میکنند.
اما این ادعا یک مغالطه بزرگ است. پاساژها و مالها در بهترین حالت «فضاهای شبهعمومی هستند. تفاوت بنیادین یک پارک یا میدان واقعی با یک پاساژ لوکس در میزان کنترل، دسترسی و شمولگرایی آن است. در یک پاساژ، شما تحت نظارت دائمی دوربینهای امنیتی و نگهبانان خصوصی هستید. رفتار شما باید در چارچوب الگوهای پذیرفتهشده مصرفگرایی باشد. حضور بیهدف، نشستن روی پلهها، دستفروشی، تجمعات خلاقانه یا حتی پوشش و رفتاری که با استانداردهای نانوشته آن مرکز خرید همخوانی نداشته باشد، طرد میشود.
این فضاها به گونهای طراحی شدهاند که افراد طبقات محروم، کارگران، و حتی قشر ضعیفتر طبقه متوسط با ورود به آنها احساس غربت، حقارت و عدم تعلق کنند. پاساژ لوکس فضایی گزینشگر است که دیوارهای نامرئی آن، فقرا و غیرمصرفکنندگان را بیرون نگه میدارد و جامعه را دچار گسست و قطبیشدگی فضایی میکند.جامعهشناسان از مفهومی به نام «فضای سوم» یاد میکنند؛ فضایی بعد از خانه (فضای اول) و محل کار (فضای دوم) که افراد در آن به گفتوگو و تعامل داوطلبانه میپردازند. به طور سنتی، چایخانهها، مساجد، محلهها و پارکها نقش فضای سوم را ایفا میکردند. اما امروز، این کافههای لوکس هستند که جایگزین فضاهای سوم سنتی شدهاند.
تبدیل پیادهروهای پهن شهری به پیادهراههای تفریحی، اقدامی مثبت ارزیابی میشود؛ اما زمانی که این پیادهراهها به طور کامل توسط میز و صندلی کافههای گرانقیمت اشغال میشوند، عملاً فضایی که متعلق به عابر پیاده بود، مصادره تجاری میشود. نیمکتهای عمومی و رایگان که نمادی از امکانِ «توقف و تماشا بدون پرداخت پول» بودند، به نفع صندلیهای پولی کافهها حذف میشوند. این روند نهتنها فضاهای تعاملی رایگان را محدود میکند، بلکه نوعی «اشرافیت فضایی» ایجاد میکند که در آن هر کسی سهم بیشتری از پول دارد، سهم بیشتری از چشمانداز، هوا، نور و سکون شهر را مال خود میکند.برای مقابله با این روند ویرانگر، نیازمند تغییر پارادایم در مدیریت شهری هستیم. شهر نباید به عنوان یک شرکت تجاری بزرگ مدیریت شود که هدفش به حداکثر رساندن سود از طریق فروش تراکم، اجاره پیادهروها و واگذاری پارکهاست.
شهر، یک کالا برای فروش به بالاترین پیشنهاددهنده نیست؛ شهر یک زیستجهانِ انسانی و خانه مشترک همه شهروندان است. اگر امروز در برابر ناپدید شدن فضاهای عمومی رایگان و ارزان سکوت کنیم، فردا باید برای ابتداییترین حقوق خود در این فضاها عوارض پرداخت کنیم. نجات شهر از چنگال تجاریسازی مطلق، احیای دوباره نیمکتهای رایگان در سایه درختان پیادهروها و به رسمیت شناختنِ حقِ «بودن در شهر بدون نیاز به پول» است. شهر زنده، شهری است که در آن ثروتمند و فقیر میتوانند روی یک نیمکت مشترک بنشینند و به افق یکسانی چشم بدوزند.







ثبت دیدگاه