دریانیوز//وسواس بر خلاف ظاهرش یک ببماری فردی نیست، بلکه مثل یک عضو مزاحم و مسموم در خانه است که تمام اعضای خانواده را تحت تأثیر قرار میدهد. وقتی یکی از اعضای خانواده دچار وسواس است بقیه اعضا ناخودآگاه وارد یک بازی
« بقا» میشوند تا تنش را کم کنند، اما این کار فقط باعث گسترش بیماری می شود . وسواس و تأثیر آن بر همسر ( خستگی عاطفی و جسمی )همسر دائم در حال رعایت کردن قوانین وسواسی خانه است ؛مثلاً نمیتواند براحتی از وسایل استفاده کند ، یا جایی بنشیند که خانم گفته شسته نشده.این یعنی او مدام در حال آماده باش و استرس است.
از دست دادن صمیمیت : رابطه عاطفی و جنسی به شدت آسیب میبیند.
وسواس باعث میشود تمرکز فرد از ، «ارتباط با شریک زندگی» به «کنترل محیط» تغییر کند. همسر احساس می کند جای او با شستن و نظافت و نظم عوض شده است. احساس بی قدرتی و خشم : همسر ممکن است احساس کند خانه اش دیگر متعلق به او نیست ، بلکه متعلق به قوانین وسواس همسرش است و باعث ایجاد خشم های انفجاری یا در مقابل سکوت و انزوا میشود.تسهیل گری ناخواسته : همسر برای اینکه کمتر دعوا شود یا آرامش برقرار گردد در تمیز کاری یا اطمینان دادن به همسرش کمک میکند.کمک میکند اما در واقع سوخت وسواس همسرش را تأمین میکند.
تأثیر بر فرزندان
فرزندان بیشترین آسیب را از نظر روانی و شخصیتی میبینند، زیرا در حال شکل گیری میباشند.فرزندان یاد میگیرند که دنیا جای خطرناکی است و برای امن بودن باید مثل والد وسواس خود باشند ( این یعنی انتقال رفتاری).
محیط خانه که باید منبع آرامش باشد به محیطی پر از قوانین سخت گیرانه و غیر قابل پیش بینی تبدیل میشود ، فرزند همیشه در ترس است که اگر چیزی کثیف شود یا سر جای خودش نباشد مامان یا بابا وسواسی عصبانی شده و اتفاق بدی میافتد.گاهی فرزندان سعی میکنند برای آرام کردن والد وسواس ، مسئولیت نظم و تمیزی را خودشان بر عهده بگیرند تا از تنش جلوگیری کنند.این یعنی کودک زودتر از موعد بزرگ میشود و دوران کودکی را از دست میدهد و گاهی نیز ایجاد احساس گناه میکند. مثلاً اگر فرزند در رفتاری مثل ریختن یک لیوان آب باعث تحریک وسواس والد شود، دچار احساس گناه عمیق میشود و فکر میکند ( من باعث شدم مامان حالش بد بشه ).
اگر شخصی که با فرد وسواس زندگی میکند،اظهار خستگی کند مثلاً بگوید ( دیگه خسته شدم )؛ این فقط یک جمله نیست ، یک سیستم هشدار قرمز در روانشناسی است.وقتی طرف مقابل شخص وسواس به این مرحله از خستگی میرسد، یعنی از مرحله مبارزه به مرحله استیصال و بی تفاوتی وارد شده است ؛ در این مواقع گاهی سه حالت اتفاق افتاده :
۱- خستگی عاطفی : ظرفیت او برای همدلی با وسواس همسرش با طرف مقابل کاملاً خالی شده است.
2- بی تفاوتی دفاعی: برای اینکه خودش از فروپاشی روانی نجات پیدا کند، احساساتش را خاموش کرده است؛ یعنی از همسر یا طرف مقابل فاصله گرفته تا درد کمتری بکشد.
۳- احساس درماندگی آموخته شده: او فکر می کند هر کاری بکنم او تغییری نمیکند
پس چرا تلاش کنم؟ و این خطرناک ترین بخش است ، چون انگیزه برای همکاری در درمان از بین می رود .گاهی OCD با
روان درمانی جلو نمیرود و ارجاع به روان پزشک نیز لازم است.اما نه برای همه و نه از همان اول به صورت اتوماتیک. ارجاع به روان پزشک در بسیاری از موارد درمان نیست، بلکه مکمل درمان است.ارجاع به روان پزشک به این معنی نیست که درمان روان شناختی کافی نیست یا مشکل خیلی بزرگتر است ، گاهی دارو کمک میکند مغز از حالت آماده باش پایین بیاید تا تمرین های درمانی بهتر جواب بدهند.







ثبت دیدگاه