دریانیوز// زندگی مشترک برای بسیاری از زوجها با رؤیای آرامش، همراهی و امنیت آغاز میشود؛ اما در واقعیت، مسیر ازدواج همیشه هموار نیست. اختلاف نظرها، فشارهای اقتصادی، دخالت خانوادهها و گاه بحرانهای عاطفی میتواند رابطهای را که با امید شروع شده، به میدان تعارض و سردی تبدیل کند. در چنین شرایطی، بسیاری از زوجها تصور میکنند مشکل اصلی در تفاوتهای شخصیتی یا شرایط بیرونی است؛ در حالی که کارشناسان حوزه خانواده معتقدند ریشه بخش بزرگی از بحرانهای زناشویی به ضعف مهارتهای ارتباطی و ناتوانی در مدیریت تعارض برمیگردد. برای بررسی دقیقتر این موضوعات و واکاوی عوامل پنهان اختلافات خانوادگی، با ثریا پرمایه، روانشناس و زوجدرمانگر، گفتوگویی انجام دادهایم. وی در این مصاحبه از سهم مهارتهای ارتباطی در اختلافات زناشویی، نقش خانوادهها، پیامدهای خیانت و تأثیر تنشهای خانوادگی بر کودکان سخن میگوید.
دریا: خانم پرمایه، چه سهمی از مشکلات زناشویی به ضعف مهارتهای ارتباطی برمیگردد؟
اگر بخواهیم دقیق و علمی صحبت کنیم، نمیتوان عدد قطعی و جهانی برای این موضوع تعیین کرد. با این حال پژوهشهای مختلف در حوزه درمان زوجین نشان میدهد که بخش قابل توجهی از مشکلات زناشویی، چیزی در حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد، به شکل مستقیم یا غیرمستقیم به ضعف مهارتهای ارتباطی مربوط میشود. نکته مهم این است که تعارض در زندگی مشترک ذاتاً چیز بدی نیست؛ آنچه مشکلساز میشود نحوه مدیریت تعارض است. بسیاری از زوجها اختلاف ارزشی جدی ندارند، اما بلد نیستند چگونه نیازهایشان را بیان کنند یا چگونه به حرفهای طرف مقابل گوش بدهند. همین ناتوانی باعث میشود مسائل کوچک به بحرانهای بزرگ تبدیل شود. البته باید توجه داشت که همه مشکلات به ارتباط محدود نمیشود؛ مسائلی مانند اعتیاد، خشونت، خیانتهای مکرر یا تفاوتهای عمیق ارزشی فقط با گفتوگو حل نمیشوند. با این حال در بسیاری از موارد، مشکل اصلی خود موضوع اختلاف نیست، بلکه ظرفیت پایین برای گفتوگوی سازنده و تنظیم هیجان در لحظه تعارض است.
دریا: آیا فشارهای اقتصادی و استرسهای معیشتی میتواند زمینهساز سردی روابط و تنش میان زوجین شود؟
قطعاً فشارهای اقتصادی یکی از قویترین پیشبینیکنندههای تنش زناشویی است، اما باید توجه داشت که این عامل معمولاً به صورت غیرمستقیم عمل میکند. فشار اقتصادی به تنهایی یک رابطه را نابود نمیکند؛ آنچه رابطه را آسیبپذیر میکند ضعف مهارت مقابله مشترک است. برخی زوجها زیر فشارهای اقتصادی به هم نزدیکتر میشوند و بعضی دیگر از هم فاصله میگیرند. تفاوت این دو گروه در کیفیت گفتوگو، میزان همدلی و برنامهریزی مشترک برای حل مشکلات است. اگر زوجین ابزار مدیریت استرس و همکاری نداشته باشند، فشارهای معیشتی به سرعت به سردی و تنش در رابطه تبدیل میشود.
دریا: نقش خانوادههای دو طرف در تشدید یا کاهش اختلافات چیست؟
خانوادهها میتوانند هم عامل ثبات در زندگی مشترک باشند و هم به تشدید اختلافات کمک کنند. این موضوع تا حد زیادی به مرزهایی بستگی دارد که زوجین در رابطه خود تعیین میکنند. گاهی خانوادهها با دخالت مستقیم در تصمیمهای زوجین، مثلاً در مسائل مالی، تربیت فرزند یا محل زندگی، تنشها را افزایش میدهند. در برخی موارد هم یکی از زوجین به جای ایستادن کنار همسرش، همواره جانب خانواده خود را میگیرد. انتقال الگوهای ناسالم از خانوادهها نیز عامل مهمی است؛ رفتارهایی مانند کنترلگری، تحقیر یا قهرهای طولانی گاهی از الگوهای خانوادگی نشأت میگیرد. مقایسههای مداوم نیز میتواند اختلاف ایجاد کند؛ مثلاً وقتی یکی از زوجین دائماً میگوید «در خانواده ما اینطور بوده» یا «خانواده ما اینطور نمیپسندند». وابستگی افراطی عاطفی یا مالی به خانواده نیز از دیگر عوامل تنشزا است.در مقابل، خانوادهها میتوانند نقش مثبتی هم داشته باشند. حمایت بدون دخالت، احترام به مرزهای زوجین، بیطرفی در تعارضها و پذیرش استقلال فرزندان در تصمیمگیری از جمله رفتارهایی است که به ثبات زندگی مشترک کمک میکند. در واقع مشکل اصلی معمولاً خود خانوادهها نیستند؛ مسئله این است که بسیاری از زوجها در تعیین و حفظ مرزهای مشترکشان ناتواناند. اگر زن و شوهر یک تیم باشند، حتی خانوادههای سختگیر هم نمیتوانند رابطه آنها را متزلزل کنند.
دریا: آیا برخی ازدواجها از ابتدا بر پایه انتخاب نادرست یا شناخت ناکافی شکل میگیرند و بعد به بحران میرسند؟
بله، در برخی موارد بحرانهای بعدی قابل پیشبینی هستند، زیرا رابطه از ابتدا روی پایههای ضعیفی بنا شده است. یکی از دلایل این موضوع تمرکز بیش از حد بر جذابیتهای اولیه و نادیده گرفتن سازگاریهای واقعی است. گاهی شناخت زوجین از یکدیگر بسیار کوتاه و سطحی است. من زوجی را در جلسات درمان داشتم که آشنایی تا عقدشان تنها یک هفته طول کشیده بود و از طریق فضای مجازی با هم آشنا شده بودند؛ طبیعی است که چنین رابطهای در معرض بحران جدی قرار بگیرد.از سوی دیگر، گاهی تفاوتهای مهم ارزشی نادیده گرفته میشود. برخی افراد هم تحت فشار خانواده یا از ترس تنهایی ازدواج میکنند. یکی دیگر از باورهای اشتباه این است که فرد تصور میکند بعد از ازدواج میتواند طرف مقابل را تغییر دهد. در حالی که بسیاری از بحرانها نتیجه تغییرات بعدی نیستند، بلکه نتیجه نادیده گرفتن همان «پرچمهای قرمز» اولیه هستند. شناخت واقعی یعنی فرد را در شرایط مختلف زندگی ببینیم؛ در زمان تعارض، ناکامی، وضعیت مالی و رابطهاش با خانواده. نه فقط در لحظات رمانتیک و خوشایند.
دریا: وقتی خیانت فاش میشود، اولین آسیب روانی که به همسر وارد میشود چیست؟
نخستین واکنش معمولاً شوک و بیاعتمادی عمیق است. این واکنشها بیشتر هیجانی هستند تا منطقی. فرد ممکن است احساس فروپاشی، خشم شدید یا سردرگمی را تجربه کند. تا زمانی که فرد آسیبدیده فرصت زمان و حمایت نداشته باشد، واکنشهای تکانشی مانند قهر، پرخاشگری یا حتی افکار انتقامجویانه کاملاً طبیعی است. اگر این شوک اولیه مدیریت نشود، میتواند به مشکلات جدیتری مانند افسردگی، اضطراب مزمن و بیاعتمادی پایدار در روابط آینده منجر شود.
دریا: آیا اعتماد از دست رفته قابل بازسازی است؟
بله، اما بسیار دشوار و زمانبر است و فقط در شرایط خاصی امکانپذیر میشود. نخست اینکه فردی که خطا کرده، باید مسئولیت کامل رفتار خود را بپذیرد. دوم اینکه شفافیت کامل و مداوم در رفتارهایش داشته باشد. سوم اینکه تغییرات رفتاری واقعی و پایدار نشان دهد؛ نه صرفاً وعده و قول. همچنین باید به همسر آسیبدیده زمان داده شود، زیرا فراموش کردن این اتفاق ممکن است ماهها یا حتی سالها طول بکشد. در نهایت تعهد باید از هر دو طرف وجود داشته باشد. با این حال واقعیت تلخ این است که حتی در بهترین شرایط هم اعتماد معمولاً هرگز دقیقاً به حالت اولیه برنمیگردد؛ بلکه میتواند به سطحی عملی و قابل اتکا برسد.
دریا: سکوت و پنهانکاری درباره خیانت چه پیامدهایی دارد؟
در کوتاهمدت ممکن است سکوت باعث کاهش تنش شود، اما در بلندمدت پیامدهای بسیار خطرناکی دارد. پنهانکاری حس شک و بیاعتمادی را تشدید میکند و فرسودگی هیجانی ایجاد میکند. فردی که پنهانکاری میکند دائماً تحت فشار روانی و اضطراب قرار دارد و این مسئله فاصله عاطفی را افزایش میدهد. حتی اگر خیانت اولیه کوچک باشد، سکوت میتواند اعتماد و امنیت روانی رابطه را از بین ببرد و بازسازی آن را بسیار دشوار کند. سکوت شاید آرامش موقتی ایجاد کند، اما در بلندمدت خطر فروپاشی رابطه را افزایش میدهد.
دریا: آیا ماندن در یک زندگی پرتنش به بهانه حفظ ظاهر آسیبزاتر از جدایی نیست؟
در بسیاری از موارد بله. ماندن طولانیمدت در یک رابطه پرتنش میتواند فرسودگی روانی مزمن ایجاد کند. اضطراب، افسردگی، خشم سرکوبشده و بیاعتمادی به تدریج سلامت روان فرد را تحلیل میبرد. در چنین شرایطی زوجین عملاً به دو همخانه تبدیل میشوند که فقط زیر یک سقف زندگی میکنند، نه دو شریک واقعی. فاصله عاطفی عمیقتر میشود و حتی فرزندان نیز الگوی تعامل ناسالم را مشاهده میکنند. گاهی یک جدایی آگاهانه و برنامهریزیشده، همراه با حمایت روانشناختی، کمخطرتر و سالمتر از تحمل طولانیمدت یک رابطه بحرانزده است.
دریا: کودکان چگونه متوجه تنش یا خیانت والدین میشوند، حتی اگر مستقیماً در جریان نباشند؟
کودکان بسیار بیشتر از آنچه والدین تصور میکنند متوجه فضای عاطفی خانواده میشوند. لازم نیست مستقیماً چیزی به آنها گفته شود؛ آنها از طریق زبان بدن، لحن صدا، سکوتهای طولانی، قهرها و مشاجرهها وضعیت رابطه را درک میکنند. تغییرات رفتاری والدین، سردی میان آنها، دیر آمدنهای غیرمعمول یا پنهانکاری در تماسها همه برای کودک نشانههایی هستند که ذهن او را درگیر میکنند. نتیجه این وضعیت اغلب اضطراب مزمن، احساس ناامنی و بیاعتمادی است. کودکان حتی وقتی چیزی نمیگویند، در حال «خواندن» احساسات و انرژی رابطه هستند. گاهی در سکوت و پنهان.







ثبت دیدگاه