دریانیوز//ایران، سرزمینی که قرنها با نبوغ «قنات» و «بادگیر» بر تارکِ تمدنهای سازگار با کمآبی میدرخشید، امروز درگیر پارادوکسی تلخ شده است. در حالی که آمارهای رسمی از ورشکستگی آبی، فرونشست زمین و خشکیدن تالابها حکایت دارند، در ویترین شهرهای بزرگ و پروژههای معماری لوکس، شاهد اصرار عجیبی بر بازتولید منظرههایی هستیم که هیچ نسبتی با اقلیم فلات ایران ندارند. گویی معماران و مدیران شهری، «سبز بودن» را صرفاً در گرو کاشت چمنهای پرمصرف و گیاهان زینتیِ وارداتی میبینند. بخش بزرگی از بحران کنونی در منظرپردازی شهری ما، ریشه در یک «تقلید کورکورانه» دارد.
الگوی فضاهای سبز عمومی و خصوصی ما، بهویژه در دهههای اخیر، کپیبرداری ضعیفی از پارکهای انگلیسی و باغهای فرانسوی است؛ مناطقی که میانگین بارش سالانه آنها چندین برابر ایران است. در معماری معاصر ایران، «چمن» به عنوان عنصر اصلی فضای سبز شناخته شده است. چمن (بهویژه گونههای مرسوم مانند لولیوم) نه تنها مصرف آب وحشتناکی دارد، بلکه از نظر اکولوژیک یک «بیابان بیولوژیک» محسوب میشود؛ نه سایهای تولید میکند، نه پناهگاهی برای تنوع زیستی است و نه در برابر تنشهای حرارتی ایران تاب میآورد.
اصرار بر این لکههای سبزِ تشنه در شهرهایی چون اصفهان، یزد و تهران، نشانه بارز گسست میان «طراحی» و «اکولوژی» است. بسیاری از پروژههای معماری امروز، بیش از آنکه برای زیستن طراحی شوند، برای «دیده شدن» در صفحات اجتماعی و مجلات معماری طراحی میشوند. معمار در «رِندر»های خود، محوطه را با چمنهای زمردین و درختان همیشه سبزِ مخروطی (که اغلب بومی ایران نیستند) پر میکند تا جذابیت بصری پروژه را بالا ببرد. اما زمانی که پروژه به بهرهبرداری میرسد، بار نگهداری از این «زیبایی کاذب» بر دوش منابع آب زیرزمینی میافتد.نکته گزنده اینجاست که ما صاحب یکی از پیشروترین الگوهای مدیریت منظر در جهان هستیم: «باغ ایرانی». در حکمت باغ ایرانی، آب عنصری مقدس و محدود بود.
آب در جویهای باریک به جریان میافتاد تا تبخیر به حداقل برسد. سایه، ستون اصلی طراحی بود و گیاهان بر اساس «ثمردهی» و «انطباق با خاک» انتخاب میشدند. اما امروز، جای آن دیوارهای بلند که سایه ایجاد میکردند و آن درختان توت و چنار و انار، به فضاهای بازِ بیپناهی داده شده که زیر آفتاب سوزان، نیازمند آبیاری غرقابی هستند. ما دانش بومی خود را در پای مدرنیتهای قربانی کردهایم که حتی در زادگاه خودش (غرب) به دلیل تغییرات اقلیمی در حال بازنگری است.کاشت چمن در میادین و پارکها، پیامی اشتباه به شهروندان مخابره میکند.
وقتی شهروند هر روز با حجم انبوهی از چمنهای خیس و فوارههای در حال کار مواجه میشود، به صورت ناخودآگاه بحران آب را باور نمیکند. این «امنیت روانی کاذب»، مانع از مشارکت عمومی در صرفهجویی آب میشود. از سوی دیگر، هزینههای سرسامآور نگهداری، سمپاشی و آبیاری این فضاهای غیراقلیمی، بخش بزرگی از بودجههای شهرداری را میبلعد؛ بودجهای که میتوانست صرف نوسازی شبکه فرسوده آب یا توسعه حملونقل عمومی شود. در واقع، ما برای حفظ یک «تصویر لوکس اما غلط»، از جیب نسلهای آینده هزینه میکنیم.
تغییر پارادایم در معماری ایران نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت برای بقاست. معماران و طراحان منظر باید به سمت «خشکمنظر» حرکت کنند. این به معنای حذف فضای سبز نیست، بلکه به معنای استفاده ازگونههای بومی و مقاوم ،مالچهای معدنی و سنگی، بازچرخانی آب و سایه-محوری. معمار قرن بیست و یکم در ایران، نمیتواند نسبت به ترازنامه آب کشور بیتفاوت باشد. طراحی ساختمان «سبز» فقط به معنای گذاشتن چند گلدان در تراس که خود به دلیل تبخیر بالا در اقلیم خشک ایران چالشبرانگیز است، نیست.
ساختمان سبز واقعی، ساختمانی است که کمترین فشار را بر منابع محیطی وارد کند. بحران آب در ایران، شوخیبردار نیست. فرونشست زمین در دشتهای کشور به نزدیکی زیرساختهای شهری رسیده است. در چنین شرایطی، هر متر مربع چمنکاری جدید یا هر نمای شیشهای که نیاز به سرمایش و در نتیجه مصرف آب در نیروگاهها و برجهای خنککننده را بالا میبرد، تیری است که به قلب پایداری این سرزمین شلیک میشود.







ثبت دیدگاه