دریانیوز//روی خاکستر مدرسه شجره طیبه میناب، جایی که ۱۶۸ کودک معصوم قربانی یک فاجعه انسانی شدند، اعتراف تلخ یک کهنهسرباز آمریکایی بار دیگر پرده از چهره واقعی جنگ، تبلیغات و دروغ برداشت؛ اعترافی که نه فقط یک شهادت فردی، بلکه پژواکی از وجدان بیدار در برابر زخمی تاریخی است.گاهی حقیقت، نه در اسناد رسمی، نه در بیانیههای پرزرقوبرق و نه در تریبونهای قدرت، بلکه از دل آوار بیرون میآید؛ از جایی که دیگر چیزی برای پنهانکردن باقی نمانده است. مدرسه شجره طیبه میناب، امروز فقط نام یک ساختمان نیست؛ نام یک زخم است، زخمی که بر حافظه جمعی مردم این سرزمین نشسته و هر بار با یادآوری آن، بغضی کهنه در گلوی تاریخ تازه میشود.در آن مدرسه، کودکانی بودند که باید درس میخواندند، رویا میساختند و آیندهای آرام را تجربه میکردند. اما در یک لحظه، آسمان به جای باران رحمت، آتش فرو ریخت و ۱۶۸ کودک معصوم به شهادت رسیدند؛ کودکانی که نه سلاحی داشتند، نه گناهی، و نه سهمی در نزاع قدرتها. آنان قربانی منطق بیرحم جنگ و ماشین مرگ شدند؛ همان منطق سردی که همیشه از پشت نقاب «امنیت» و «منافع» سخن میگوید، اما در میدان عمل، پیکرهای کوچک و بیدفاع را هدف میگیرد.
اکنون، اعتراف یک کهنهسرباز آمریکایی بر آوار این مدرسه، معنایی فراتر از یک اظهار نظر شخصی دارد. «کن اوکیف» وقتی بر خاک این فاجعه ایستاد و از رنجی سخن گفت که اگر بر سر فرزندان خودشان میآمد چه میکردند، در واقع پرسشی اخلاقی را پیش روی جهان گذاشت: چرا رنجِ «دیگری» تا این اندازه سبک شمرده میشود؟ چرا وقتی قربانی، کودک ایرانی است، جهان بهراحتی از کنار آن میگذرد، اما اگر همین فاجعه برای هر کشور دیگری رخ دهد، زمین و زمان به هم میریزد؟این پرسش، فراتر از سیاست، یک محک وجدان است. اوکیف به زبان ساده اما کوبنده گفت آنچه بر سر کودکان میناب آمده، نه یک حادثه عادی، بلکه جنایتی است که نمیتوان آن را در لابهلای واژههای دیپلماتیک دفن کرد. جملههای او، هرچند از زبان یک نظامی سابق آمریکایی بیان شد، اما در حقیقت صدای خفهشده مادران، پدران و مردمی بود که سالهاست با داغ فرزندانشان زندگی میکنند.مدرسه شجره طیبه میناب، بهویژه در حافظه مردم این شهر، تنها یک نام نیست؛ نماد مظلومیت، مقاومت و بیپناهی است. هر آجر فروریخته آن، شاهدی است بر این واقعیت که وقتی قدرتهای بزرگ تصمیم به جنگ میگیرند، نخستین قربانیان همیشه بیگناهاناند. کودکان، دانشآموزان، مادران، و مردمی که هیچ نقشی در تصمیمهای جنگافروزانه ندارند، اما سنگینترین هزینه را میپردازند.
از اینرو، حضور در چنین مکانی، فقط یک بازدید نیست؛ نوعی بیعت با حقیقت است. بیعت با حافظهای که نباید فراموش شود. چون فراموشی، بزرگترین یاریدهنده جنایت است. هر بار که از این فاجعه سخن گفته میشود، نه برای بازکردن زخم، بلکه برای جلوگیری از خاکسپاری حقیقت است؛ حقیقتی که اگر زنده بماند، شاید در آینده مانع تکرار چنین فاجعههایی شود.اعتراف «کن اوکیف»، یک نکته مهم را دوباره به یاد میآورد؛ و آن اینکه هیچ تبلیغی نمیتواند خون کودکان را بیاثر کند. هیچ روایتسازیای نمیتواند رنج مادران را پاک کند. هیچ قدرتی نمیتواند آوار یک مدرسه و خاطره ۱۶۸ شهید را از حافظه مردم پاک کند. آنچه باقی میماند، حقیقت است؛ حقیقتی که دیر یا زود، حتی از زبان کسانی که در سوی دیگر ماجرا ایستادهاند، خود را آشکار میکند.مدرسه شجره طیبه میناب، اکنون به یک سند زنده تبدیل شده است؛ سندی علیه جنگ، علیه دروغ، علیه بیعدالتی. و شاید مهمتر از همه، سندی برای آنکه جهان بداند کودکان ایرانی نیز صاحب نام، زندگی، حق و حرمتاند؛ و هر کس این حرمت را بشکند، در برابر تاریخ و وجدان انسانیت پاسخگو خواهد بود.







ثبت دیدگاه