حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. Wednesday, 8 July , 2026 ساعت تعداد کل نوشته ها : 7354 تعداد نوشته های امروز : 5 تعداد اعضا : 13 تعداد دیدگاهها : 176×
مادر، کوه رنج و حماسه؛ روایتی از میناب که ستاره‌هایش پر کشیدند
31 فروردین 1405 - 9:47
شناسه : 41041
بازدید 122
1
دریانیوز//آن روز، آسمان میناب رنگ دیگری داشت. رنگی که تا ابد در خاطر پیر و جوان خواهد ماند؛ رنگی آمیخته با درد و عشق. دخترم، زهرا، نور چشمم، و دو بلور زندگی‌ام، محیا و علی... چه کسی باور می‌کرد آن صبح سرد اسفند، پایان همه داشته‌هایم باشد؟ زنگ مدرسه که خورد، با دلشوره رفتم دنبالشان.
ارسال توسط : نویسنده : نجمه باقر زاده منبع : روزنامه دریا
پ
پ

دریانیوز//آن روز، آسمان میناب رنگ دیگری داشت. رنگی که تا ابد در خاطر پیر و جوان خواهد ماند؛ رنگی آمیخته با درد و عشق. دخترم، زهرا، نور چشمم، و دو بلور زندگی‌ام، محیا و علی… چه کسی باور می‌کرد آن صبح سرد اسفند، پایان همه داشته‌هایم باشد؟ زنگ مدرسه که خورد، با دلشوره رفتم دنبالشان. دخترم رفت سمت کلاس تا نوه‌های شیرین زبانم، محیا و علی را بیاورد. هنوز چند قدمی برنداشته بود که… صدای انفجار. تمام دنیا زیر و رو شد. زمین زیر پایم لرزید، شیشه‌های ماشین خرد شدند و پاشیدند. انگار تمام سقف آسمان روی سرم خراب شد. نفهمیدم چگونه از ماشین پیاده شدم، نفهمیدم چگونه خودم را به سمت مدرسه کشاندم. هر چه فریاد زدم: زهرا! زهرا! کجایی دخترم؟ پاسخی نیامد. صدای انفجار دوم، مرا در آغوش سرد حیاط مدرسه انداخت. دیگر نفهمیدم چه شد. فقط سیاهی بود و درد.وقتی چشم باز کردم، در بیمارستان بودم. دستم، همان دستی که بارها صورت زهرا و بچه‌ها را نوازش کرده بود، خونی بود. سرم تیر می‌کشید و گیج بودم. اطرافم پر بود از هیاهوی درد و ناله، اما ذهن خسته‌ام فقط دنبال نور چشم‌هایم می‌گشت. چرا کسی جوابم را نمی‌داد؟ مگر قرار نبود با هم به خانه برگردیم؟ آن موج لعنتی، گوشم را نیمه‌شنوا کرد و حالا هم گاهی سوت می‌کشد، انگار صدای فریادهای گمشده‌ام در گوشم می‌پیچد. اما این صدا، در برابر سکوت ابدی دختر و نوه‌هایم، هیچ است.چند روز بعد، وقتی به خانه برگشتم، لباس سیاه تن بچه‌ها بود. با تعجب پرسیدم: این لباس‌های سیاه برای چیست؟ گفتند: برای عزاداری است مادر.

هنوز هم نفهمیده بودم. هنوز هم انکار می‌کردم. مگر عزیزانم را از دست داده بودم؟ سید، معلم کودکی زهرا، آمد. می‌خواست خبر بدهد. مردی که سال‌ها شاهد عشق و علاقه زهرا به زندگی بود، در بیان این فاجعه لال مانده بود. سحر شد، نماز صبح خواندیم. برایمان زیارت عاشورا خواند. رسید به دعا… گفت: «قبلاً همیشه دعا می‌کردیم: اللهم احفظ قائدنا. حالا دیگر باید بگوییم: اللهم ارحم قائدنا… خدایا! ما فرشته‌هایمان را به تو سپردیم.آن لحظه بود که همه چیز فرو ریخت. انگار دوباره به آن حیاط مدرسه برگشتم. همان لحظه‌ای که با تمام توانم دویدم به سمت بچه‌ها. محیا کجاست؟ علی کجاست؟ زهرا… زهرا کجاست؟ دیدم که دخترهایم، خواهرانش، میان گریه و زاری سرشان را پایین انداختند و لرزان گفتند: زهرا هم نماندو این بود روایت مادری که در دلِ درد، کوه استقامت شد. داستانی از میناب که نشان داد چگونه عشق مادرانه و صبر زینبی، حتی در میان تلخ‌ترین حوادث، می‌تواند نور امید و حماسه را روشن نگه دارد. شهادت نوگلان مدرسه شجره طیبه میناب زخمی عمیق بر پیکر این دیار گذاشت، اما نهال مقاومت را در دل‌ها بارورتر ساخت. یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برای ارسال دیدگاه شما باید وارد سایت شوید.