حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. Tuesday, 14 July , 2026 ساعت تعداد کل نوشته ها : 7396 تعداد نوشته های امروز : 6 تعداد اعضا : 13 تعداد دیدگاهها : 176×
سهیل ما را به مشهد دعوت کرده بود…
23 تیر 1405 - 4:45
شناسه : 43368
بازدید 18
0
دریانیوز//این تنها یک جمله از زبان یک دختربچه نبود؛ شروعِ درسِ زندگی برای همسفرانِ کاروان خانواده‌های شهدای سلامت هرمزگان بود.
ارسال توسط : نویسنده : سامیه خرمی؛ مدیر کاروان خانواد ههای معظم شهدای سلامت هرمزگان منبع : روزنامه دریا
پ
پ

دریانیوز//این تنها یک جمله از زبان یک دختربچه نبود؛ شروعِ درسِ زندگی برای همسفرانِ کاروان خانواده‌های شهدای سلامت هرمزگان بود. در این سفر، بزرگ‌ترها نه معلم، که شاگرد کودکانی شدند که با قلم‌موی نقاشی‌شان، بهشت را ترسیم می‌کردند و با سکوت‌شان، معنای عمیقِ صبر و امید را به ما آموختند. گاهی یک جمله از زبان یک کودک، از صدها سخنرانی اثرگذارتر است؛ جمله‌ای که نه از کتابی آموخته شده و نه کسی آن را به او تلقین کرده است، بلکه از دل رنجی برمی‌آید که کودکی را زودتر از موعد بزرگ کرده است.

چند روزی توفیق داشتم به عنوان سرپرست کاروان، همراه خانواده‌های معظم شهدا باشم؛ خانواده‌هایی که از پرسنل دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان و اعضای بسیج جامعه پزشکی هستند و در شرق، غرب و مرکز استان مشغول خدمت‌اند و در جنگ اخیر، عزیزترین اعضای خانواده خود را از دست داده‌اند. مقصد، مشهد مقدس بود؛ سفری معنوی برای حضور در آیین بدرقه «شهید ایران».گمان می‌کردم این سفر، تنها روایتی از همراهی با خانواده‌های شهدا باشد، اما در پایان دریافتم که این سفر، بیش از هر چیز، درس زندگی بود؛ درسی که معلمانش، کودکانی بودند که داغ را زودتر از سن و سالشان تجربه کرده بودند.در میان همسفران، مانیا بیش از همه توجهم را جلب کرد؛ دختربچه‌ای که خود از بازماندگان مدرسه شجره طیبه بود. آن روز به مدرسه نرفته بود؛ انگار دلش راضی به رفتن نشده بود و از رفتن به مدرسه اجتناب کرده بود. برادرش، سهیل، در همان حادثه به شهادت رسیده بود.

از همان لحظه نخست، سکوتش توجهم را جلب کرد. سکوتی که برای کودکی در آن سن، حرف‌های ناگفته بسیاری در خود داشت. دلم می‌خواست باب دوستی را با او باز کنم.کنارش نشستم. آرام با تلفن همراه پدرش بازی می‌کرد. از او پرسیدم:«مانیا… از این سفر خوشت آمده؟ به نظرت چرا به مشهد آمده‌ایم؟»چند لحظه سکوت کرد. بعد، بی‌آنکه نگاهش را از صفحه تلفن بردارد، گفت:
«سهیل ما را به مشهد دعوت کرده بود… ما به دعوت سهیل به مشهد آمده‌ایم.»
همان یک جمله کافی بود تا تمام مسیر برایم رنگ دیگری بگیرد.برای آنکه مسیر طولانی سفر برای کودکان خسته‌کننده نباشد، از پیش برنامه‌های فرهنگی، مسابقه و اهدای جوایز را تدارک دیده بودم.

اجرای این بخش از برنامه را یکی از همکاران اورژانس پیش‌بیمارستانی بر عهده داشت؛ همکاری که در روز حادثه، از نخستین نیروهایی بود که در کنار مدرسه حضور یافته بود.آن روز من نیز کنار مدرسه بودم. هنوز صحنه‌ای که میان ما رقم خورد، از خاطرم نرفته است. دفتر مشقی خاک‌آلود و آغشته به خون را در دست داشت. آن را مقابلم باز کرد و گفت: «ببین خانم خرمی…» انگشتش روی جمله‌ای ایستاد که با خودکار قرمز نوشته شده بود:
«آفرین پسرم»
و درست زیر آن، تاریخ 9/12/1404 به چشم می‌خورد.لحظه‌ای هر دو سکوت کردیم. آن دفتر، دیگر فقط یک دفتر مشق نبود؛ روایت ناتمام کودکی بود که قرار بود فردای آن روز، دوباره پشت نیمکت کلاس بنشیند.شاید همین خاطره بود که باعث شد در این سفر، او با تمام وجود اجرای برنامه‌های فرهنگی را بر عهده بگیرد؛ تلاشی صادقانه برای آنکه کودکان، هرچند برای ساعتی کوتاه، بخندند و از سنگینی مسیر و خاطرات فاصله بگیرند.پس از توقفی برای اقامه نماز و صرف شام، از بچه‌ها خواستیم با همان دفترهای نقاشی و مدادرنگی‌هایی که جایزه گرفته بودند، نقاشی بکشند.هنوز دقایقی نگذشته بود که با ذوق صدایم زدند:
«خانم خرمی… خانم خرمی… نقاشی ما آماده است.»

نگاهم روی نقاشی مانیا ماند.خانه‌ای کشیده بود؛ خودش، پدر و مادرش کنار هم ایستاده بودند و در آسمان، میان ابرها و خورشید، فرشته‌ای دیده می‌شد.
از او پرسیدم:
«این فرشته کیست؟»
با آرامشی که هنوز برایم باورکردنی نیست، گفت:
«این سهیل است… رفته به بهشت.»
همان‌جا سکوت کردم.

گاهی سکوت، رساتر از هر جمله‌ای است و آن روز، هیچ واژه‌ای توان همراهی با احساس آن لحظه را نداشت.کمی آن‌سوتر، محمدحسین، فرزند یکی از شهدای جنگ اخیر و برادرزاده یکی از همکارانمان، مشغول کشیدن نقاشی بود. پسربچه‌ای آرام و مؤدب که در سکوتش، دنیایی از حرف پنهان بود.وقتی نقاشی‌اش را به دستم داد، از او خواستم برایم توضیحش دهد.

در نقاشی، پسربچه‌ای کنار مردی ایستاده بود؛ دشتی سرسبز، آسمانی آبی، خورشیدی که می‌درخشید و زنبوری که روی گل‌ها نشسته بود.با انگشت به تصویر اشاره کرد و گفت:
«این من هستم… این هم پدرم. اینجا روزی است که حضرت مهدی(عج) ظهور می‌کنند و من دوباره کنار پدرم هستم.»دیگر حرفی برای گفتن نداشتم.اگر خودم شاهد این صحنه‌ها نبودم و با چشم خود نمی‌دیدم که این کودکان چگونه، بی‌هیچ مقدمه‌ای، از دل خود سخن می‌گویند، شاید با خودم می‌گفتم این‌ها همان جمله‌های کلیشه‌ای است که از پیش به کودکان آموزش داده‌اند تا در چنین موقعیت‌هایی تکرار کنند؛ اما آنچه دیدم، هیچ شباهتی به پاسخ‌های از پیش‌آموخته نداشت.مکث‌های مانیا، نگاه‌های محمدحسین، لحن آرامشان و حتی نقاشی‌هایشان، همه از حقیقتی سخن می‌گفت که در هیچ کلاس و آموزشی نمی‌توان آن را آموخت. این‌ها روایت کودکانی بود که داغ را با تمام وجود لمس کرده بودند، اما امید را از دست نداده بودند. آن‌ها نبودن را با زبان کودکانه خود معنا می‌کردند و به دیداری دوباره ایمان داشتند.سال‌هاست در روابط عمومی، روایتگر خبرها، رویدادها و آدم‌ها هستم؛ اما در این سفر، این کودکان بودند که روایتگر من شدند. نه از جنگ گفتند، نه از انفجار و ویرانی؛ از امید گفتند، از دیدار، از بهشت و از باوری که هنوز در قلب‌های کوچکشان زنده بود.

امروز که این سفر به پایان رسیده و به خانه بازگشته‌ام، هنوز ذهنم درگیر همان جمله‌هاست؛ جمله‌هایی که نه می‌توان از کنارشان بی‌تفاوت گذشت و نه به‌سادگی فراموششان کرد. هنوز صدای آرام مانیا در گوشم می‌پیچد و تصویر نقاشی محمدحسین از ذهنم عبور می‌کند. گاهی یک جمله کوتاه یا یک نقاشی کودکانه، بیش از هزاران صفحه کتاب، انسان را به اندیشیدن وا می‌دارد.این سفر برای من فقط همراهی با یک کاروان نبود؛ فرصتی بود تا ایمان را در ساده‌ترین واژه‌ها و خالص‌ترین نگاه‌ها ببینم. سوغات من از مشهد، نه چیزی بود که در چمدان جا بگیرد و نه یادگاری که بتوان آن را به دیگران نشان داد؛ سوغات من، تغییری بود در نگاهم به مفهوم صبر، امید و شهادت.و اگر از من بپرسند ماندگارترین خاطره این سفر چه بود، بی‌درنگ خواهم گفت؛ نه جاده‌های طولانی، نه مراسم باشکوه و نه لحظه‌های بدرقه…بلکه جمله کوتاه دختربچه‌ای که با همه دلتنگی‌هایش، باور داشت:«سهیل ما را به مشهد دعوت کرده بود…»

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برای ارسال دیدگاه شما باید وارد سایت شوید.