دریانیوز//در بحرانهای بزرگ، همیشه اولین چیزی که فرو میریزد ساختمانها نیست؛ «مرجعیت روایت» است.جنگ ایران و آمریکا در تنگه هرمز، فقط یک تقابل نظامی یا امنیتی نیست؛ بلکه یک نبرد تمامعیار رسانهای برای تصاحب ذهن مخاطب و تعریف «واقعیت» است. چیزی که امروز میبینیم، دیگر رقابت رسانهها بر سر سرعت انتشار خبر نیست؛ رقابت بر سر ساختن ادراک عمومی از قدرت، ضعف، پیروزی، شکست و حتی مفهوم «منافع ملی» است.از نگاه رسانه، مهمترین تحول این بحران، عبور رسانهها از نقش «بازتابدهنده» به نقش «کنشگر میدانی» است. رسانه امروز فقط گزارشگر جنگ نیست؛ بخشی از خود جنگ است. وقتی رسانهای آمریکایی از «ضرورت مهار فوری ایران» حرف میزند یا رسانهای داخلی از «شکست راهبردی آمریکا در هرمز» مینویسد، صرفاً خبر منتشر نمیکند؛ بلکه چارچوب ذهنی میسازد.
چارچوبی که مخاطب بر اساس آن، تهدید را میفهمد، امید را تفسیر میکند و حتی آینده را تصور میسازد.در همین نقطه، نبرد واقعی آغاز میشود؛ زیرا مسئله فقط موشک و ناو نیست، بلکه «تحمل فرسایش» و «مالکیت زمان» است. بسیاری از تحلیلهای غربی نیز امروز اعتراف میکنند که آمریکا، برخلاف تصویر رسانهای اولیه، ناچار به ورود به یک مأموریت دفاعی پرهزینه شده است؛ مأموریتی که در آن باید دائماً از خطوط کشتیرانی و امنیت انرژی محافظت کند. این یعنی واشنگتن، آرامآرام وارد زمینی میشود که ایران سالها برای آن طراحی کرده است: فرسایش تدریجیِ اراده سیاسی و اقتصادی دشمن.
اما در نگاه راهبردی جمهوری اسلامی، مسئله هرمز صرفاً «بستن یک تنگه» نیست؛ بلکه مدیریت یک گلوگاه حیاتی جهانی است. تفاوت مهمی میان «انسداد» و «اعمال مدیریت» وجود دارد.
ایران سالهاست این پیام را منتقل میکند که امنیت خلیج فارس باید توسط ملتهای منطقه تأمین شود، نه با حضور ناوهای فرامنطقهای. در همین چارچوب، رهبر معظم انقلاب تأکید کردهاند که حضور بیگانگان آمریکایی و آشیانهکردن آنها در منطقه، خودِ عامل اصلی ناامنی است؛ نه راهحل آن.در این روایت، تنگه هرمز فقط یک مسیر اقتصادی نیست؛ بخشی از نظم جدید منطقهای است. نظمی که قرار است بر پایه «همسرنوشتی ملتهای خلیج فارس و دریای عمان» شکل بگیرد، نه بر پایه پایگاههای آمریکایی. به همین دلیل، در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی، امنیت هرمز از مسیر «مدیریت بومی منطقه» تعریف میشود؛ مدیریتی که هدف آن برچیدن بساط سوءاستفاده قدرتهای متخاصم، تأمین امنیت پایدار انرژی و تبدیل ظرفیت ژئوپلیتیکی منطقه به رفاه ملتهای آن است. اینجاست که جنگ روایتها پیچیدهتر میشود. رسانههای غربی تلاش میکنند هرگونه نقشآفرینی ایران در هرمز را با تصویر «تهدید جهانی» بازنمایی کنند؛ در حالی که روایت ایرانی، خود را ضامن ثبات و امنیت واقعی منطقه معرفی میکند.
همین دوگانه، قلب نبرد رسانهای امروز است: آمریکا حضور خود را «تضمین امنیت» مینامد و ایران همان حضور را منشأ بحران و بیثباتی معرفی میکند. وقتی چهار روایت متفاوت از یک مذاکره، یک درگیری یا حتی یک «توافق احتمالی» به جامعه مخابره میشود، مخاطب دیگر نمیتواند تشخیص دهد مرکز ثقل تحلیل کجاست. نتیجه، فرسایش اعتماد عمومی و انتقال مرجعیت خبری به بیرون از ساختار رسمی است. این دقیقاً همان نقطهای است که رسانهها روی آن سرمایهگذاری میکنند؛ نه با بمباران اطلاعات، بلکه با بمباران تردید.در جنگهای جدید، «ابهام» خودش یک سلاح است. آمریکا همزمان از مذاکره و محاصره حرف میزند. اسرائیل همزمان از هماهنگی کامل با واشنگتن و نگرانی از گسترش جنگ میگوید. رسانههای غربی نیز همزمان «قدرت ایران» و «لزوم مهار فوری ایران» را برجسته میکنند. این تناقضها تصادفی نیست؛ بخشی از راهبرد رسانهای برای تولید فشار روانی، فرسایش ذهنی و وادارسازی طرف مقابل به خطای محاسباتی است.از سوی دیگر، جنگ هرمز بیش از آنکه نبرد «فتح» باشد، نبرد «بقا» و «مدیریت موازنه» است.
حتی بخشی از تحلیلگران غربی نیز امروز پذیرفتهاند که هرمز برای ایران یک اهرم حیاتی بازدارنده است؛ ابزاری برای جلوگیری از تهدیدات وجودی و تثبیت جایگاه منطقهای. همین مسئله باعث میشود تهران، به جای حرکت به سمت انفجار نهایی، بیشتر روی کنترل هزینههای دشمن و تحمیل فرسایش راهبردی تمرکز کند. مفهوم «مالک ساعت» در همینجا معنا پیدا میکند. در جنگهای فرسایشی، همیشه طرفی پیروز نیست که ضربه سنگینتری میزند؛ گاهی طرفی برنده است که بیشتر دوام میآورد. آمریکا همچنان از نظر نظامی و اقتصادی قدرت برتر است، اما افکار عمومی، قیمت انرژی، تورم و انتخابات، ساعت سیاسی واشنگتن را محدود میکند. در مقابل، ایران با وجود فشارهای شدید، نشان داده در بحرانهای طولانی، ظرفیت بالاتری برای تحمل فرسایش دارد.مدیریت رسانه در چنین شرایطی، بیش از هر چیز نیازمند «وحدت در روایت» است؛ نه به معنای حذف







ثبت دیدگاه