Site icon روزنامه دریا

چرا دیگر از دیدنِ آسیب‌های اجتماعی تکان نمی‌خوریم؟

دریانیوز//شاید بدترین اتفاقی که می‌تواند برای یک جامعه رخ دهد، نه یک بحران اقتصادی ناگهانی، که «عادت کردن» به زشتی‌هاست. عادی‌سازی آسیب‌های اجتماعی، فرآیندی است که در آن، آنچه باید «فریادِ اعتراض» باشد، به «صدای پس‌زمینه» زندگی شهری تبدیل می‌شود. ما در حال حاضر در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که دیدنِ یک کودکِ زباله‌گرد که تا کمر در مخزنِ پسماند خم شده، یا نوجوانی که در تقاطع‌های شلوغ شهر، میانِ دود اگزوز خودروها فال یا گل می‌فروشد، دیگر ضربانِ قلبِ عابران را تندتر نمی‌کند. این «بی‌حسیِ نهادینه»، نه نشانه‌ای از قساوتِ قلبِ شهروندان، که نتیجه‌ی یک فروپاشیِ تدریجی در آستانه‌ی حساسیتِ جمعی ماست.از منظرِ شهرسازی و علومِ اجتماعی، آسیب‌های شهری وقتی «عادی» می‌شوند که به بخشی از «مبلمانِ شهری» تبدیل شوند. وقتی فقیر در حاشیه نمی‌ماند و به متنِ پیاده‌روها نفوذ می‌کند، جامعه برای بقایِ روانیِ خود، مکانیسم دفاعیِ «ندیدن» را فعال می‌کند. ما یاد گرفته‌ایم چگونه از کنارِ آن‌ها رد شویم، بدون آنکه واقعاً «آن‌ها» را ببینیم. این عدمِ رؤیت‌پذیریِ آگاهانه، نوعی مکانیزم دفاعی برای فرار از عذاب وجدان یا حسِ ناتوانی است.

وقتی خیابان‌ها به صحنه‌ی دائمِ نابرابری بدل می‌شوند، شهروند برای حفظِ تعادلِ روانی خود در مسیرِ رفتن به محلِ کار یا خرید، ناچار است «عادی‌سازی» کند. او به خود می‌گوید: «این هم بخشی از بافتِ شهر است». این دقیقاً همان لحظه‌ای است که جامعه در حالِ پذیرشِ فروپاشیِ اخلاقیِ خود است. پدیده‌ی زباله‌گردی، شاید تلخ‌ترین نمودِ این عادی‌سازی باشد. در سال‌های نه‌چندان دور، دیدنِ شخصی در حالِ جست‌وجو در سطل‌های زباله، تصویری تکان‌دهنده بود که می‌توانست به یک گزارشِ خبریِ جدی یا یک بحثِ عمومی تبدیل شود. اما امروز، این تصویر به جزئی جدایی‌ناپذیر از سیمای شهر تبدیل شده است. چرخی‌هایِ پر از پسماند، میانِ ترافیکِ خودروهای گران‌قیمت، چنان متوازن حرکت می‌کنند که گویی بازیگرانِ یک نمایشِ موزون هستند. عادی‌سازیِ این پدیده، به معنایِ مشروعیت بخشیدن به بهره‌کشی از انسان‌هایی است که به دلیلِ فقرِ مطلق، چاره‌ای جز زیستن در میانِ زباله‌ها ندارند. وقتی جامعه به جایِ مطالبه‌گری برای حذفِ این پدیده، تنها با آن «کنار می‌آید»، در واقع به حاشیه رانده‌شدگان پیام می‌دهد: «جایِ شما همان‌جاست؛ در میانِ دورریختنی‌ها.»

موردِ کودکانِ کار، لایه‌ای عمیق‌تر از درد را در خود دارد. عادی شدنِ حضورِ کودکان در تقاطع‌ها، یعنی ما «آینده» را در میانِ آهن و دود، به مسلخ برده‌ایم. وقتی جامعه‌ای می‌پذیرد که دورانِ کودکی می‌تواند با «کارِ سخت» و «فروشِ کالا در خیابان» تعریف شود، در واقع استانداردهای انسانیِ خود را تنزل داده است.حجمِ بالایِ نابرابری در شهر، توانِ تحلیل و حساسیتِ ما را از بین برده است. آسیب‌های اجتماعی، وقتی عادی می‌شوند که «همبستگی» جایِ خود را به «رقابتِ بقا» بدهد. در جامعه‌ای که هرکس تنها به فکرِ حفظِ طبقه‌ی خود از سقوط است، «دیگری» و «رنجِ او» به مانعی در مسیرِ رسیدن به مقاصدِ شخصی بدل می‌شود. عادی‌سازی، محصولِ جانبیِ نابرابریِ افسارگسیخته است.

وقتی شکافِ طبقاتی به اندازه‌ای عمیق می‌شود که دو قشر از جامعه در دو دنیایِ موازی زندگی می‌کنند، قشرِ برخوردارتر برای حفظِ آسایشِ ذهنیِ خود، رنجِ دیگری را «طبیعی» یا «مستحق» جلوه می‌دهد. اینجاست که آسیب‌ها از «مسئله‌ی اجتماعی» به «تقدیرِ محتوم» تغییر ماهیت می‌دهند.شهر، آینه‌ی تمام‌نمایِ وجدانِ جمعیِ ماست. اگر درِ خانه‌هایمان را ببندیم و شهر را به حالِ خود رها کنیم، دیوارهایِ این بی‌تفاوتی، روزی رویِ خودِ ما نیز فرو خواهد ریخت. عادی‌سازیِ آسیب‌ها، به معنایِ پذیرشِ مرگِ همدلی در شریان‌هایِ شهر است. باید قبل از آنکه شهر کاملاً به یک «نمایشگاهِ سکوت» در برابرِ رنج بدل شود، دوباره فریاد زد؛ فریادی برای تغییر، برای دیدن و برای مسئولیت‌پذیری. چون در شهری که رنجِ انسان عادی شود، دیگر هیچ‌کس ایمن نیست؛ نه در برابرِ فقر، و نه در برابرِ زوالِ اخلاق.

Exit mobile version