دریانیوز//ما در عصرِ طلاییِ ارتباطات زندگی میکنیم؛ عصری که در آن فاصله جغرافیایی دیگر معنای گذشته را ندارد و میتوان با یک لمس، با کسی در قارهای دیگر گفتوگو کرد. اما در پسِ این شبکه گسترده و خیرهکننده، زخمی عمیق و کهنه پنهان شده است: اپیدمیِ تنهایی.نسل جدید، نسلی که با اینترنت متولد شد و با شبکههای اجتماعی قد کشید، به شکلی متناقض، تنهاترین نسلی است که تاریخ به خود دیده است. این یک ادعای روانشناختی محض نیست؛ یک تجربه زیسته جمعی است که شهرها و خانههای ما را تسخیر کرده است. پرسش اینجاست: چرا ابزاری که برای «وصل کردن» ساخته شده بود، به اصلیترین عامل «جدایی» و «انزوا» تبدیل شده است؟ در دنیای پیش از ظهور اینستاگرام و تلگرام، روابط انسانی مبتنی بر «حضور» بود. ما برای دیدن یکدیگر زمان میگذاشتیم، در چشمان هم نگاه میکردیم و سکوتهای میان کلام را با لحن صدا و زبان بدن میفهمیدیم. شبکههای اجتماعی این الگوی باستانی را با «مصرفِ دیجیتالِ رابطه» جایگزین کردهاند. امروزه، بسیاری از ما نه با انسانها، که با «تصویرِ انسانها» در ارتباطیم. ما لایک میکنیم، کامنت میگذاریم و استوریها را دنبال میکنیم، اما این کنشها، در بهترین حالت، «شبهارتباط» هستند.اینجا اولین شکاف ایجاد میشود: ما با صدها «فالوور» احاطهایم، اما با هیچکس «همراه» نیستیم. وقتی ارتباط از حالت گفتوگوی بیواسطه به بازنماییِ گزینششده زندگی در قالب عکسهای فیلترشده تقلیل مییابد، صمیمیت رنگ میبازد. ما در حال تماشای یک نمایش مدام هستیم؛ نمایشی که در آن هر فرد، کارگردان و بازیگرِ زندگیِ «بهترِ» خویش است.
این فضای رقابتیِ دائمی برای نمایشِ خوشبختی، حس تنهایی را تشدید میکند، چرا که فرد در خلوت خود، واقعیتِ خاکستری و معمولیِ زندگیاش را با ویترینِ رنگارنگِ دیگران مقایسه میکند و احساس «ناقص بودن» و «جاماندگی» به او دست میدهد.باید فراتر از رویکرد روانشناختی، به ساختارِ معماریِ این فضاها نیز نگریست. شبکههای اجتماعی «بیطرف» نیستند. آنها توسط الگوریتمهایی طراحی شدهاند که «بیشترین زمانِ حضور» کاربر را هدف قرار دادهاند. این الگوریتمها با تغذیه از علایق ما، حبابی دورمان میکشند که ما را تنها با آنچه میخواهیم ببینیم یا باور داریم، مواجه میکند. این «اتاقهای پژواک»، قدرتِ تحملِ دیگری و تواناییِ برقراری ارتباط با جهانهای متفاوت را از ما میگیرند.در این مسیر، تنهایی دیگر یک وضعیت انتخابی یا یک خلوتِ عارفانه برای خودشناسی نیست؛ یک «حبسِ خودخواسته» است. معماری شهری ما نیز، که بیش از هر زمان دیگری به سمتِ آپارتماننشینیِ صلب و فضاهای عمومیِ غیرتعاملی پیش رفته، در کنار انزوای دیجیتال، باعث شده است تا «فضای سوم» (فضایی غیر از خانه و محل کار) که محل برخوردِ تصادفی و گفتوگوی اجتماعی بود، به حاشیه برود.
ما در خانههایی که به قلعههای دیجیتال تبدیل شدهاند، مینشینیم و از طریق همان ابزارهای دیجیتال، به جهان مینگریم؛ بدون آنکه طعم واقعیِ مواجهه با «دیگری» را بچشیم.تنهاییِ نسل جدید، پیوندی ناگسستنی با بحرانِ هویت دارد. در دورانهای پیشین، ما خود را در آینه روابطِ چهرهبهچهره، در کارهای گروهی و در متنِ جامعه تعریف میکردیم. امروز، این «آینه» به یک ابزار دیجیتال تبدیل شده است. ما در جستوجوی تاییدِ دیگران (به شکلِ لایک و ویو) هستیم تا وجودِ خود را اثبات کنیم. این «تاییدِ بیرونی» چنان شکننده است که با هر تغییر در الگوریتم یا ریزشِ مخاطب، فرد دچارِ فروپاشیِ درونی میشود.این وضعیت، نوعی «خودبیگانگی» ایجاد کرده است. وقتی انرژیِ اصلیِ زندگی صرفِ مدیریتِ هویتِ مجازی میشود، فرد فرصتی برای «بودن» پیدا نمیکند. او مدام در حالِ «نمودن» است. این فاصله میانِ «منِ واقعی» و «منِ مجازی»، منبع اصلیِ اضطراب و احساسِ خلأ است. آنکس که در شبکه اجتماعی میدرخشد، در اتاقِ تاریکِ خانه، از فقدانِ یک شنونده واقعی در رنج است.آیا محکوم به این تنهاییِ مدرنیم؟ خیر.
اما رهایی از این بند، مستلزم یک انقلابِ کوچک در سبکِ زندگی است. این به معنای حذفِ تکنولوژی نیست، بلکه به معنای بازپسگیریِ عاملیتِ انسان در برابرِ ابزار است. ما نیازمند «رژیمِ مصرفِ دیجیتال» هستیم تا دوباره بتوانیم زمانمان را به «بودن» اختصاص دهیم.باید دوباره به اهمیتِ «فضاهای عمومی» در شهرها بازگردیم؛ فضاهایی که در آنها نه به عنوان «کاربر»، که به عنوان «شهروند» با هم ملاقات کنیم. باید یاد بگیریم که سکوتِ میانِ کلامِ یک دوست را به «پیام صوتی» ترجیح دهیم. باید بپذیریم که زندگی، آنچیزی نیست که در استوریها میبینیم، بلکه مجموعهای از لحظاتِ معمولی و گاهی تلخ است که تنها در اشتراکِ واقعی با دیگری، تحملکردنی میشود.تنهاییِ نسل جدید، فریادی است که از میانِ هیاهویِ بیصدایِ پیامرسانها شنیده میشود؛ فریادِ نیاز به یک «دیگریِ واقعی». ما باید یاد بگیریم که چگونه دوباره در کنار هم بنشینیم، بدون آنکه گوشیها دیوارِ میانِ ما باشند. شاید وقت آن رسیده است که برای یک بار هم که شده، «آنلاین بودن» را خاموش کنیم تا دوباره «حضور» را کشف کنیم.
