دریانیوز//دهههاست که «بحران مسکن» در ایران، دولتها را به سوی راهحلهایی شتابزده و مکانیکی سوق داده است. از اواسط دهه هشتاد با طرح «مسکن مهر» و در ادامه با «مسکن ملی»، رویهای در مدیریت شهری تثبیت شد که مسکن را نه به عنوان یک «واحد زیستی اجتماعی»، بلکه به عنوان یک «کالای فیزیکی تولید انبوه» تعریف میکند. در این نگاه، موفقیت نه با میزان رضایت شهروند یا کیفیت زندگی، بلکه با تعداد بلوکهای سیمانی و متراژ زیربنا سنجیده میشود. خروجی این تفکر، تولد پهنههای وسیعی از سازههای بتنی است که در ادبیات عامه به «قوطیکبریت» شهرت یافتهاند؛ فضاهایی که سقف دارند، اما «روح» ندارند.نخستین نقد جدی به مسکن مهر و ملی، «تیپسازی» مفرط و حذف تنوع بصری و فرهنگی است. معماری ایرانی تاریخی طولانی از انطباق با اقلیم، احترام به حریم خصوصی و ایجاد فضاهای مشاعِ پویا دارد. اما در انبوهسازیهای دولتی، یک نقشه واحد از کویر تا کوهستان تکثیر میشود. این یکسانسازی، حس «تعلق به مکان» را از بین میبرد. وقتی ساکن یک مجتمع نتواند خانهاش را از میان صدها بلوک مشابه تشخیص دهد، پیوند عاطفی او با محیط زندگیاش گسسته میشود.
این بلوکهای بیروح، محصول نگاهی صرفاً مهندسی هستند که در آن «انسان» به یک عدد تبدیل شده است. بالکنهای کوچک، پنجرههای غیراستاندارد و راهروهای تاریک و سرد، فضایی را ایجاد کردهاند که تنها برای «خوابیدن» طراحی شده است، نه برای «زندگی کردن».بزرگترین خطای استراتژیک در این طرحها، جانمایی آنها در حاشیه شهرها و در زمینهایی است که از زیرساختهای اولیه تهی هستند. مسکن مهر و ملی اغلب در «ناکجاآباد» بنا شدهاند؛ جایی که پیوند ارگانیک با مرکز شهر ندارد. ایجاد مسکن بدون در نظر گرفتن «پیوستگی شهری»، باعث شکلگیری «شهرکهای خوابگاهی» شده است. در این مناطق، ما شاهد تجمع انبوه جمعیت هستیم بدون آنکه زیرساختهای حیاتی همپای سقفها رشد کرده باشند. دولتها در لایههای تبلیغاتی خود از افتتاح هزاران واحد سخن میگویند، اما در لایههای پنهان، هزاران خانواده را در محیطی رها میکنند که نه آسفالت درستی دارد، نه سیستم دفع فاضلاب استاندارد و نه دسترسی مناسب به حملونقل عمومی. این «انزوای کالبدی» خود به خود به «انزوای اجتماعی» منجر میشود. در حالی که انتظار میرفت «مسکن ملی» درسهای گرفته شده از شکستهای «مسکن مهر» را به کار بندد، شواهد نشان میدهد که همان الگوهای غلط با اندکی تغییر در ظاهر تکرار میشوند. هنوز هم اولویت با سرعت ساخت و قیمت تمامشده است.
هنوز هم پیوستهای فرهنگی و مطالعات جامعهشناختی در پروژهها غایب هستند. مسکن ملی نیز با همان معضلِ «عدم توازن خدمات و جمعیت» دست و پنجه نرم میکند. افزایش تراکم ساختمانی بدون در نظر گرفتن سرانههای خدماتی، این مناطق را در آیندهای نزدیک به «زاغههای مدرن» تبدیل خواهد کرد.فقدان فضاهای عمومی (پلازاها و میدانگاهها) باعث میشود که ساکنان فرصتی برای گفتوگو و تشکیل نهادهای محلهای نداشته باشند. در نتیجه، امنیت اجتماعی کاهش یافته و فضاهای بیدفاع شهری افزایش مییابد. این قوطیکبریتها به جای آنکه پناهگاه باشند، خود به منبع اضطراب تبدیل میشوند.تأمین مسکن برای قشر ضعیف و متوسط وظیفه حاکمیت است، اما این تأمین نباید به قیمت «زدودن کرامت انسانی» تمام شود. مسکنِ باکیفیت تنها یک چهاردیواری نیست؛ بلکه محیطی است که در آن دسترسی به آموزش، بهداشت و فرهنگ، حقوق اولیه ساکنان محسوب شود. برای برونرفت از این وضعیت، باید از مدل «انبوهسازی مکانیکی» به سمت «توسعه محلهمحور» حرکت کرد. پیش از آنکه کلیدی تحویل داده شود، باید مدرسه، درمانگاه و بوستان محله ساخته شده باشد. معماری باید به تنوع اقلیمی و هویت ایرانی بازگردد تا خانه نه فقط یک سرپناه، بلکه مایه آرامش و غرور ساکنانش باشد. اگر امروز فکری به حال «روح» این شهرکها نشود، فردا هزینههای سنگین اجتماعی و امنیتی ناشی از این بیابانهای سیمانی، بسیار بیشتر از بودجه ساخت آنها خواهد بود.
