Site icon روزنامه دریا

سقوط آزاد در مِه «گل» کالبدشکافی یک فاجعه خاموش

دریانیوز// در دهه‌های گذشته، اعتیاد در اذهان عمومی و در ادبیات رسمی کشور، تصویری کلیشه‌ای و ثابت داشت؛ مردی تکیده در کنج عزلت که با علائم فیزیکی مشهود و دردهای طاقت‌فرسای «خماری»، دست به گریبان بود. اما امروز، نسل جدیدی از مواد با نقابی فریبنده، به ویژه در جمع‌های دانشجویی، دورهمی‌های شبانه و حتی لایه‌های متوسط و مرفه جامعه، این تصویر قدیمی را درهم‌شکسته است. ماده‌ای که با نام «گل» در ادبیات کوچه و خیابان شناخته می‌شود، با برچسبِ «گیاهی بودن»، «طبیعی بودن» و «اعتیادآور نبودن»، در حال نفوذ به ساختار روانی نسل جوان است. این گزارش؛ روایتی است از یک بحران خاموش که کارشناسان سلامت روان را به شدت نگران کرده و زنگ خطری است برای آنچه «زوال تدریجی کارکرد اجتماعی» نسل آینده می‌نامیم.

افسانه «گیاه بی‌خطر»؛ بازخوانی یک خطای استراتژیک
بسیاری از مصرف‌کنندگان «گل» – یا همان مشتقات کانابیس با غلظت بالای THC – یک استدلال دفاعی واحد دارند که آن را مانند سپری در برابر انتقادات به کار می‌گیرند: «این ماده فیزیکی نیست، اعتیادآور نیست و مثل مواد شیمیایی خانمان‌برانداز نیست». آن‌ها فقدان علائم کلاسیک خماری (مانند دردهای استخوانی، استفراغ یا تعریق‌های شدید فیزیکی) را به مثابه «پاک بودن» ماده مصرفی خود تفسیر می‌کنند. اما «میلاد مشایخی»، معاون پیشگیری و بازتوانی اعتیاد سازمان بهزیستی کشور، با نگاهی آسیب‌شناسانه، این باور را یک خطای محاسباتی استراتژیک می‌داند. مشایخی با رد قاطعانه این مغالطه می‌گوید: «در جامعه ما، اعتیاد هنوز با متر و معیار علائم فیزیکی سنجیده می‌شود. این همان خطای دیدی است که سال‌ها پیش درباره مواد صنعتی نظیر شیشه وجود داشت. در مقطعی تصور می‌شد شیشه اعتیاد فیزیکی ندارد و تنها محرک است، اما دیدیم که چه فجایعی به بار آمد.» واقعیت علمی این است که وابستگی، لزوماً به معنای لرزش دست یا درد عضلانی نیست. وابستگی به گل، در لایه‌های پنهان روان شکل می‌گیرد. این ماده، سیستم پاداش مغز را به گونه‌ای بازتنظیم می‌کند که فرد بدون آن، توانایی تجربه لذت‌های معمول زندگی (آن‌هیدونیا) را از دست می‌دهد. این، اعتیاد واقعی است؛ اعتیادی که فرد را از درون تهی می‌کند، حتی اگر ظاهرش سالم به نظر برسد.

مهندسی ژنتیک نشئگی؛ گیاهی که دیگر آن ماری‌جوانای قدیمی نیست
یکی از مهم‌ترین بخش‌های این گزارش، پاسخ به این پرسش است: چرا اثرات این ماده امروز ویرانگرتر از گذشته است؟ پاسخ در یک واژه نهفته است: «به‌نژادی». گیاه ماری‌جوانایی که در دوره‌های تاریخی گذشته مصرف می‌شد، با آنچه امروز به عنوان «گل» در بازار سیاه ایران عرضه می‌شود، تفاوت ماهوی دارد. در فرآیندهای کشت مدرن، گیاه به گونه‌ای دستکاری ژنتیکی می‌شود که میزان ماده مؤثره «تتراهیدروکانابینول» (THC) در آن به شکلی غیرطبیعی افزایش یابد.مشایخی با تأکید بر این جهش بیولوژیک هشدار می‌دهد که آنچه امروز تحت عناوین مختلفی مثل حشیش، گرس، گل یا ترکیبات کیمیکال عرضه می‌شود، حاوی دوزهای بسیار بالایی از THC است. این تغییر در ساختار گیاه، «ظرفیت وابستگی» ماده را به شکل تصاعدی بالا برده است. وقتی گیاه دستخوش تغییرات می‌شود تا قدرتِ «High» شدن را به حداکثر برساند، طبیعی است که مغز انسان نیز واکنش‌های بسیار شدیدتری نشان دهد. این بازی با آتشِ بیوشیمی، مقدمه ورود به دنیای «تحمل» است؛ پدیده‌ای که در آن بدن فرد برای رسیدن به آن سرخوشیِ اولیه، دیگر با دوزهای پایین ارضا نمی‌شود و نیاز به افزایش مداوم مصرف دارد. اینجاست که مصرف‌کننده، از یک «رول» کوچک به مقادیر بیشتر و در نهایت به سمت ترکیبات خطرناک‌تر و کیمیکال‌ها حرکت می‌کند.

دوگانه ویرانگر؛ وقتی «الکل» و «گل» دست در دست هم می‌دهند
یکی از نگران‌کننده‌ترین روندهایی که در سال‌های اخیر از چشم مسئولان و حتی خانواده‌ها پنهان مانده، الگوی «هم‌مصرفی» است. در بسیاری از دورهمی‌های جوانان، مصرف گل و الکل به صورت همزمان رواج یافته است. از نگاه آسیب‌شناسان، این ترکیب، یک بمب بیوشیمیایی برای مغز است. تحلیل‌های کارشناسی نشان می‌دهد که مصرف همزمان این دو ماده، بخش‌های کلیدی مغز، به‌ویژه «قشر پیش‌پیشانی» و «مخچه» را به شدت هدف قرار می‌دهد. قشر پیش‌پیشانی، فرماندهِ مغز است؛ مسئول عملکردهای اجرایی، تصمیم‌گیری، کنترل تکانه و قضاوت‌های اخلاقی. وقتی این ناحیه تحت تأثیر همزمان اثرات کندکنندگی الکل و اثراتِ دگرگون‌کننده THC قرار می‌گیرد، فرد قدرت تشخیص درست از نادرست و سنجش خطرات را از دست می‌دهد. مخچه نیز که مسئول هماهنگی حرکتی و تعادل است، دچار اختلال می‌شود. ترکیب این دو ماده، مصرف‌کننده را به سمت رفتارهای پرخطر، افت شدید شناختی و در نهایت یک وضعیت از هم‌گسیختگی روانی سوق می‌دهد که شاید در نگاه اول به چشم نیاید، اما در درازمدت غیرقابل بازگشت است. مشایخی به درستی اشاره می‌کند که این الگوی مصرف، «بخش‌هایی از مغز را تحت تأثیر قرار می‌دهد که فرد را در معرض خطرات جدی قرار می‌دهد».

سندرم بی‌انگیزگی؛ تدفین رویاها در سکوت
علاوه بر آسیب‌های بیولوژیک، باید به یک فاجعه اجتماعی توجه کرد که کمتر در تیتر اخبار دیده می‌شود: «سندرم بی‌انگیزگی» در اتاق‌های مشاوره و مراکز بازتوانی، پزشکان با جوانانی مواجه می‌شوند که گویی موتور محرک زندگی‌شان از کار افتاده است. دانشجویانِ مستعدی که درس را رها کرده‌اند، کارمندانی که خلاقیتشان خشکیده و جوانانی که هیچ افق روشنی برای آینده متصور نیستند.«گل» انگیزه را در گلوگاهِ مغز می‌کشد. مصرف‌کننده به تدریج نسبت به اهداف بلندمدت خود بی‌تفاوت می‌شود. این بی‌انگیزگی، برخلافِ موادِ محرکِ دیگر که فرد را پرخاشگر یا پرتحرک می‌کند، فرد را در یک «رکودِ لذت‌بخش» فرو می‌برد. او در لاکِ تنهایی و بی‌خیالیِ ناشی از مصرف، غرق می‌شود، در حالی که عمر مفید، سرمایه‌های اجتماعی و پویایی فردی‌اش در حال تحلیل رفتن است. اینجاست که نقش «گل» به عنوان یک «ماده دروازه‌ای» پررنگ‌تر می‌شود؛ وقتی فرد در این رکود عمیق فرو می‌رود و برای فرار از کسالتِ ناشی از بی‌انگیزگی، به مواد قوی‌تر و مخدرهای مراحل انتهایی روی می‌آورد تا دوباره آن هیجان گمشده را بازیابد. این چرخه، چرخه‌ای است که در آن «جوانی»، قربانیِ یک لحظه «نشئگیِ کاذب» می‌شود.

فراتر از پیشگیری؛ نبرد برای ذهن‌ها
مشایخی، معاون پیشگیری سازمان بهزیستی، با واقع‌بینی می‌گوید که زمان برگزاری همایش‌های تکراری با بنرهای شعاری به پایان رسیده است. جامعه امروز در وضعیت «انکار» است. مقابله با این بحران نیازمند یک تغییر استراتژی بنیادین است. ما بیش از آنکه به آمارهای کاغذی نیاز داشته باشیم، به دو نوع کمپین فعال نیاز داریم: «آگاه‌سازی» و «حساس‌سازی». در حالی که «آگاه‌سازی» به دنبال انتقال اطلاعات علمی است، «حساس‌سازی» باید به سراغ ریشه‌های روانیِ مصرف برود. حساس‌سازی یعنی خانواده‌ها، نظام آموزشی و رسانه‌ها باید بدانند که با یک پدیده کاملاً متفاوت از اعتیاد سنتی روبرو هستند. خانواده‌ها باید یاد بگیرند که چگونه تغییرات رفتاری فرزندانشان (مانند افت تحصیلی غیرمنتظره، تغییر در چرخه خواب، کاهش اشتیاق به تفریحات سالم و انزوای تدریجی) را به عنوان زنگ خطر جدی بگیرند. باید بپذیریم که در عصر ارتباطات دیجیتال، اطلاعات به تنهایی کافی نیست. وقتی جوانی در معرض فشارهای اجتماعی، اقتصادی و روانی قرار دارد، مصرف مواد برای او نه یک «انتخابِ آگاهانه»، بلکه یک «مسکنِ دم‌دستی» است. بنابراین، سیاست‌گذاری‌های پیشگیرانه باید فراتر از «نصیحت» برود و به سمت «توانمندسازی روانی» و «ایجاد فضاهای جایگزین» حرکت کند.

هشداری که باید جدی گرفته شود
ما نمی‌توانیم با ابزارهای قدیمی به جنگ تهدیدهای مدرن برویم. «گل» بی‌خطر نیست؛ این جمله‌ای است که باید بر سر درِ تمام محیط‌هایی که جوانان در آن حضور دارند، نقش ببندد. پیش از آنکه این «گیاه فریبنده»، بخشی از بدنه فعال و آینده‌ساز کشور را در غباری از بی‌انگیزگی، زوال عصبی و ناامیدی فرو ببرد، زمان مداخله همین امروز است. جامعه‌ای که در آن مصرف مواد به یک «هنجارِ پوشیده» در دورهمی‌ها تبدیل شود، جامعه‌ای است که در حال فرسایش از درون است. مسئولان حوزه اعتیاد، به درستی بر لزوم اجرای برنامه‌های حساس‌سازی تأکید دارند. اما این تنها وظیفه سازمان بهزیستی یا نهادهای انتظامی نیست؛ این یک «مسئولیت جمعی» است. از اصحاب رسانه و دانشگاهیان گرفته تا والدین و خودِ جوانان، همگی باید در برابر این موجِ فریبنده، سدی از آگاهی و حساسیت بسازند. در دنیای آسیب‌های اجتماعی، برخی از پل‌ها وقتی فرو بریزند، دیگر به سادگی ساخته نمی‌شوند. اعتیاد به مواد با THC بالا، می‌تواند یکی از همین پل‌های ویرانگر باشد که مسیر زندگی فرد را برای همیشه از شاهراهِ موفقیت منحرف می‌کند. پیشگیری، همیشه ارزان‌تر و مؤثرتر از بازتوانی است. برای مقابله با این فاجعه پنهان، نیاز به چیزی فراتر از هشدار داریم؛ نیاز به «بیداری» داریم؛ بیداری برای دیدنِ حقیقتی که در دودِ غلیظِ یک رولِ گل، در حالِ پنهان شدن است. پیش از آنکه دیر شود، به هوش باشیم.

Exit mobile version