دریانیوز//امروز، در عصرِ تسلطِ بیچون و چرای الگوریتمها بر حیات روزمرهی ما، مفاهیمی چون «دانش»، «آگاهی» و «عمق»، دچار دگرگونی بنیادینی شدهاند. اگر روزگاری دسترسی به کتاب و متن، امتیازی برای نخبگان بود، امروز در اقیانوسی از اطلاعات غرق شدهایم که به شکلی پارادوکسیکال، ما را به سمت «نادانیِ مدرن» سوق میدهد. کاهش میل به مطالعهی عمیق، تنها یک پدیدهی فرهنگی نیست؛ یک بحرانِ زیرساختی در «شیوهی تفکر» انسانِ معاصر است که پیآمدهای آن، پیکرهی اجتماع و شهرسازیِ اندیشهی ما را متلاشی کرده است.ما وارد دورانی شدهایم که سرعتِ بلعیدن اطلاعات از اهمیت کیفیتِ هضمِ آن پیشی گرفته است. شبکههای اجتماعی، با طراحیِ هوشمندانهی خود برای ترشح دوپامین، ما را به خواندنِ متنهای کوتاه، تیترهای زرد و کپشنهای احساسی عادت دادهاند. در این سازوکار، مغزِ ما بهتدریج توانایی خود را برای «تمرکز طولانیمد از دست میدهد.
وقتی ذهن به پرشهای مداوم از یک سوژهی بیارتباط به سوژهی دیگر عادت کند، دیگر تواناییِ تحلیلِ پیوندهای علی و معلولیِ پیچیدهی اجتماعی را نخواهد داشت. آگاهیِ عمومی، به جای آنکه در بستری از مطالعاتِ تاریخی و فلسفی شکل بگیرد، در میدانِ مینِ «شایعاتِ لحظهای» ساخته میشود.نیکولاس کار، در کتاب تأملبرانگیزِ «کمعمقها»، به درستی اشاره میکند که اینترنت، ساختارِ مغزِ ما را تغییر میدهد. وقتی ابزارِ اصلیِ دسترسی ما به جهان، گوشیهای هوشمند باشد، نوعِ مواجههی ما با جهان نیز «اسکنمحور» میشود. ما دیگر کتاب نمیخوانیم تا «بفهمیم»، ما جستوجو میکنیم تا «پیدا کنیم». این تفاوتِ بنیادین است. در جستوجویِ سریع، ما به دنبال تاییدِ پیشفرضهای خود هستیم؛ اما در مطالعهی عمیق، ما با «دیگری» (نویسنده و ایدههای متفاوت) مواجه میشویم. کاهشِ مطالعهی عمیق، به معنایِ کوچک شدنِ دایرهی همدلیِ ماست.
وقتی نمیتوانیم متنِ دشوارِ یک رمان یا یک رسالهی جامعهشناختی را تحمل کنیم، به تبع آن، نمیتوانیم در زندگیِ واقعی نیز پیچیدگیهای وجودِ انسانهای دیگر را تحمل کنیم. ما به موجوداتی تبدیل شدهایم که همه چیز را در قالبِ دوقطبیهای «خوب/بد» یا «سیاه/سفید» میبینیم، چرا که تحلیلِ خاکستریها، نیازمندِ حوصله و تأمل است؛ چیزی که در زیستِ شتابزدهی امروز، کالایی کمیاب محسوب میشود.این سطحیشدن، مستقیماً بر نحوهی ادارهی شهر و کنشگریِ اجتماعی ما اثر گذاشته است. سیاستگذاریهای عمومی که در غیابِ اندیشهی عمیقِ عمومی صورت میگیرد، به سمت «پوپولیسم یا همان عوام گرایی » میل میکند.
مردمانی که مطالعه نمیکنند، به راحتی تحت تأثیر شعارهای عوامفریبانه قرار میگیرند. در شهرها، ما شاهدِ زوالِ فضاهای گفتوگو هستیم. کتابفروشیها به کافههایی تبدیل شدهاند که در آنها کتاب، نه ابزارِ تفکر، بلکه «دکورِ هویتبخش» است. ما کتاب میخریم تا در کتابخانه یا عکسهای اینستاگرامیمان باشد، نه اینکه آن را زندگی کنیم. این «نمایشِ فرهیختگی»، جایگزین «فرهیختگیِ حقیقی» شده است.از سوی دیگر، کاهش مطالعه، اعتماد به نفسِ عمومی را در مواجهه با قدرت کاهش داده است. شهروندی که نمیخواند، تاریخ نمیداند. کسی که تاریخ نمیداند، در «حالِ ابدی» زندگی میکند و هر دروغی را به مثابهی حقیقتِ مطلق میپذیرد. اینجاست که نقشِ رسانهها به شدت خطرناک میشود؛ رسانههایی که برای جلبِ مخاطبی که حوصلهی خواندنِ بیش از دو پاراگراف را ندارد، محتوا را آنقدر تقلیل میدهند که «حقیقت» در غبارِ مصلحتهای سیاسی و تجاری گم میشود.
آیا راهی برای خروج از این وضعیت وجود دارد؟ شاید نخستین گام، به رسمیت شناختنِ این بحران باشد. ما باید «حقِ تمرکز» را برای خود قائل شویم. همانطور که برای سلامتِ جسمی، رژیم غذاییِ سالم را انتخاب میکنیم، برای سلامتِ ذهنی نیز باید «رژیمِ اطلاعاتی» داشته باشیم. این به معنایِ پشت کردن به تکنولوژی نیست، بلکه به معنایِ احیایِ سنتِ «خواندنِ رنجآور» است. خواندنِ کتابهای سخت، تفکر دربارهی جملاتِ مبهم و تن دادن به سکوت، تمرینهایی هستند که میتوانند عضلاتِ نحیفِ آگاهیِ ما را دوباره قدرتمند کنند.جامعهای که در آن «کتاب» به حاشیه برود، دیر یا زود دچار «فرسایشِ اخلاقی» میشود؛ چرا که اخلاق، محصولِ اندیشیدن و تأمل است، نه واکنشهای لحظهای و هیجانی. آگاهی، یک فرآیندِ فرسایشیِ تدریجی است؛ درست مانند خواندنِ یک کتاب قطور که نه با ورق زدنِ سریع، بلکه با کلمه به کلمه چشیدن، به دست میآید.
