Site icon روزنامه دریا

زبانِ خامه ندارد سرِ بیانِ فراق

دریانیوز//هشت سال از آن هفتم مهرماه می‌گذرد؛ از روزی که خبر عروج حاج ایوب دبیری‌نژاد در شهر پیچید و خیلی‌ها باور نکردند مردی که سال‌ها با قلم، پیگیری و خستگی‌ناپذیری شناخته می‌شد، دیگر در میان ما نیست.بعضی آدم‌ها که می‌روند، جای خالی‌شان فقط در یک اتاق یا کنار یک میز نمی‌ماند. ردّشان در حافظه کسانی باقی می‌ماند که روزگاری با آن‌ها کار کرده‌اند، از آن‌ها آموخته‌اند، با آن‌ها اختلاف داشته‌اند، خندیده‌اند، رنجیده‌اند و دوباره کنار هم ایستاده‌اند. برای همین است که هشت سال بعد، وقتی نام ایوب دبیری‌نژاد به میان می‌آید، فقط از یک مدیرمسئول، روزنامه‌نگار یا مدیر اجرایی سخن نمی‌گوییم؛ از مردی حرف
می‌زنیم که بخش مهمی از عمرش را در میدان کار گذراند.
او معلم بود، اما آموختن برایش به کلاس درس محدود نماند. رزمنده و جانباز دوران دفاع مقدس بود و تجربه آن سال‌ها را با خود به سال‌های بعد آورد. در مسئولیت‌های اجرایی و شهری نیز حضور داشت و در میدان کار، بیشتر اهل رفتن، پیگیری کردن و به نتیجه رساندن بود تا نشستن و انتظار کشیدن. بعدها، وقتی وارد عرصه رسانه شد، همین روحیه را با خود به روزنامه‌نگاری آورد.نام او با روزنامه «دریا» گره خورد؛ رسانه‌ای که در سال‌های فعالیتش کوشید صدای هرمزگان و جنوب باشد و دامنه فعالیتش را از یک نشریه محلی فراتر ببرد. خود او نیز بر نقش قلم در معرفی ظرفیت‌های فرهنگی و اجتماعی منطقه تأکید داشت و از اصحاب رسانه می‌خواست با همکاری و تعامل، امکان دیده‌شدن توانمندی‌های استان را بیشتر کنند.
«دریا» برای او فقط نام یک روزنامه نبود. باید جاری می‌ماند؛ ساحل‌های دور را می‌دید، صدای آدم‌هایی را که کمتر دیده می‌شوند می‌شنید و مسئله مردم را تا جایی که می‌توانست به متن می‌آورد.

رسانه برای او عرصه‌ای برای کار بود؛ کاری که با پیگیری و مسئولیت‌پذیری معنا پیدا می‌کرد.اما حاج ایوب را نمی‌توان در عنوان‌هایش خلاصه کرد. آدم‌ها ممکن است در طول زندگی، نام‌ها و مسئولیت‌های مختلفی داشته باشند، اما آنچه در ذهن دیگران می‌ماند، بیشتر از هر چیز به رفتارشان مربوط است؛ به نوع برخوردشان با آدم‌ها، شیوه کار کردنشان و نسبتی که با اطرافیان خود برقرار می‌کنند.برای بسیاری از اهالی رسانه، حاج ایوب فقط صاحب‌امتیاز و مدیرمسئول روزنامه «دریا» نبود. او بخشی از نسلی بود که روزنامه‌نگاری در هرمزگان را با امکانات محدود و دشواری‌های فراوان پیش بردند. حاج ایوب ، مرد مدارا و پیوند بود. میان اهل رسانه می‌ایستاد، اختلاف‌ها را به آشتی نزدیک می‌کرد و بیش از فاصله، به همدلی و وحدت می‌اندیشید.مدیریت را از انسان‌ها جدا نمی‌کرد.

برای همکارانش فقط مدیرمسئول نبود؛ گاهی معلم بود، گاهی پدر، گاهی همکار و گاهی همان کسی که در سخت‌ترین لحظه‌ها می‌شد به او رجوع کرد. سختگیری‌هایش نیز برای بعضی همکاران، در گذر زمان، معنای دیگری پیدا کرد؛ سختگیری‌ای همراه با قانون‌مندی و تلاش برای حرفه‌ای‌تر شدن کار.هشت سال است که دیگر صدای او در اتاق‌های روزنامه شنیده نمی‌شود؛ تلفنی نیست که درباره تیتر، عکس، خبر یا مسئله‌ای از مسائل مردم پرس‌وجو کند و صبحی نیست که همکاران منتظر ورودش باشند.
با این همه، «دریا» هنوز منتشر می‌شود؛ روزنامه‌ای که نام او با آن گره خورده است. شاید یکی از روشن‌ترین نشانه‌های ماندگاری آدم‌ها همین باشد که کاری که روزی برایش وقت و توان گذاشته‌اند، پس از آن‌ها همچنان ادامه پیدا کند.آدم‌ها تا وقتی هستند، در هیاهوی روزمره دیده می‌شوند؛ در گفت‌وگوها، قرارها، تلفن‌ها و رفت‌وآمدهای معمول زندگی.

بعد که می‌روند، جزئیات بیشتری از حضورشان به چشم می‌آید: صندلی‌ای که خالی مانده، شماره‌ای که دیگر زنگ نمی‌خورد، خاطره‌ای که با شنیدن یک نام دوباره جان می‌گیرد.هشت سال، زمان کمی نیست؛ اما برای مرور زندگی یک انسان، گاهی همین فاصله فرصتی است تا آنچه از او باقی مانده، روشن‌تر دیده شود. درباره حاج ایوب نیز می‌توان از همین زاویه نگاه کرد.از سال‌هایی که کار کرد، از آدم‌هایی که با او همکار بودند، از تجربه‌هایی که به دیگران منتقل کرد و از رسانه‌ای که نامش با آن پیوند خورد. امروز که نام حاج ایوب دبیری‌نژاد را می‌نویسیم، بخشی از تاریخ رسانه هرمزگان را نیز مرور می‌کنیم؛ تاریخی که با تلاش آدم‌هایی ساخته شده است که هر یک در مقطعی از این مسیر ایستادند و سهم خود را ادا کردند. او نیز در این مسیر، از معلمی و رزمندگی تا مسئولیت‌های اجرایی و فعالیت رسانه‌ای، حضوری پیگیر و پرکار داشت.
هشت سال گذشته است و نام او همچنان در خاطره همکاران و در صفحات «دریا» جای خود را دارد. شاید همین برای به یاد آوردن یک انسان کافی باشد؛ اینکه زندگی‌اش به پایان رسیده باشد، اما حاصل سال‌های کار و بودنش هنوز بتواند ما را لحظه‌ای متوقف کند. و برای این یاد، چه کلامی رساتر از این بیت:
زبانِ خامه ندارد سرِ بیانِ فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستانِ فراق

Exit mobile version