دریا نیوز







روایتی از دردهای زیر پوست محله ای در بندرعباس جدال زنان بی سرپرست و بد سرپرست با فقر و بیماری

دریانیوز: محلات حاشیه ای همیشه داستان های فراوانی از خانه های فرسوده، اعتیاد، فقر و ...  برای روایت کردن دارند؛ اما غم انگیزترین آنها مربوط به خانه هایی است که زنانِ بدون سرپرست و بد سرپرست تمام جوانب زندگی را خودشان یک تنه و با سختی و مشقت فراوان به دوش می کشند.

، 09:19   /   کد خبر: 37401   /   تعداد بازدید: 163


دریانیوز: محلات حاشیه ای همیشه داستان های فراوانی از خانه های فرسوده، اعتیاد، فقر و ...  برای روایت کردن دارند؛ اما غم انگیزترین آنها مربوط به خانه هایی است که زنانِ بدون سرپرست و بد سرپرست تمام جوانب زندگی را خودشان یک تنه و با سختی و مشقت فراوان به دوش می کشند. خانه هایی که زنانش با کُلفَتی و کارگری نان آور خانه شده اند، زنانی که خستگی و گرد پیری خیلی زود بر چهره و دست و پایشان نشسته ، زنانی که به خاطر نداشتن پشت و پناه، بیشتر از هرکسی ممکن است که از طرف خلافکاران و مواد مخدر فروشان مورد سوء استفاده قرار بگیرند.

 

داستان اول؛ من را آخر عمری توی فقر  و نداری تنها گذاشت و رفت

همراه با یکی از معتمدین محله آیت الله غفاری ( شهناز)  بندرعباس ، قدم زنان و آهسته به درب خانه ای قدیمی و رنگ و روی پریده نزدیک می شویم. چند زن صبح شان را با نشستن جلوی درب خانه آغاز کرده اند. از پیرزن می خواهم که خودش را معرفی کند و از مشکلاتش برایم صحبت کند؛ توضیح می دهم که این گفتگو برای چاپ در روزنامه است و می خواهیم مشکلات محله شما منعکس کنیم. شاید مسئول یا مدیری خواند، دلش سوخت و کاری کرد. پیر زن کمی مِن، مِن می کند و در حالی که دوست دارد صحبتش را ادامه بدهد با اکراه می گوید: حتماً باید اسمم را هم بگویم؟ اگر ممکن است خودم را معرفی نمی کنم؟! جواب می دهم: نه مادر جان هیچ اجباری نیست، بدون اجازه شما هیج کاری نخواهم کرد. بعد از اینکه خیالش را بابت این موضوع راحت می کنم، شروع به صحبت می کند و پیش از هر چیز به گوشه ای از کوچه که خانه اش هم همانجا قرار دارد، اشاره می کند و می گوید : این بندی را که اینجا زده ایم ببینید، بند رخت خانه من است. این جا بخشی از خانه است که به خاطر بضاعت پایین مالی مان نمی توانیم برایش دیوار بکشیم. در خانه هم جایی برای پهن کردن لباس هایمان نداریم. هر وقت که لباس می شوییم، خودم باید همین جا بنشینم تا لباس ها خشک شوند و بعد می توانم به داخل خانه بروم، در غیر این صورت همین لباس های کهنه را هم معتادها برمی دارند و می برند. ای کاش کسی پیدا می شد و می آمد دیواری برای ما می کشید. عکسی از بند رخت و لباس های رویش که با کوچک نسیمی زیر و بالا می شوند، می اندازم و با دعوت پیرزن وارد خانه می شویم.

پیش از هر چیز به سرویس بهداشتی و حمام اشاره می کند و می گوید: این وضع دستشویی و حمام است.کمی مکث می کند و حرفی نمی زند! به گمانم در ذهن خودش دارد خاطرات آتش سوزی چند سال پیش را به یاد می آورد که خسارت های زیادی را بر روی دوششان گذاشته بود و آشپزخانه و بخشی از سایبان چوبی را به طور کامل سوزانده بود، به طوری که دیگر نمی شود از آشپزخانه استفاده کرد. همین طور که در حال ورانداز کردن چوب های سیاه و سوخته سایه بان هستم با دعوت پیرزن پا به داخل خانه ای می گذارم که هال، پذیرایی، آشپزخانه و اتاق خوابش همه در یک چهار دیواری که شاید با کلی ارفاق به دوازده متر برسد قرار گرفته است. از صاحبخانه می پرسم در این خانه چند نفر هستید؟ پاسخ می گوید: من هستم، مادرشوهرم که هوش و حواس درست و حسابی ندارد، پسرم و نوه ام . ناگهان چشمم به قاب عکسی می افتد که یک نوار مشکی رنگ به طور مورب به گوشه آن چسبانده شده و بر روی دیوار آویزان است. برای باز کردن سر صحبت می پرسم، این کسی که عکسش را روی دیوار گذاشته اید، کیست؟ می گوید شوهرم است، به رحمت خدا رفته و من را آخر عمری توی فقر و نداری تنها گذاشته. با اشاره پیرزن به گوشه اتاق می روم تا آشپز خانه را نشانم بدهد. یک اتاقک به هم ریخته که بیشتر شبیه انباری است.

در حال تماشا هستم که چشمم به تعدادی کپسول گاز می خورد، می گویم کپسول فروشی می کنید مادرجان؟ پاسخ می دهد: بله هر کپسولی 2 هزار تومان برای من سود دارد! منِ پیرزن این کپسول ها را با زحمت و با این پای خرابم باید جابجا کنم و تا دم در ببرم  و بیاورم. می پرسم ، پایت؟ پاهایتان که الحمدلله مشکلی ندارد ! ناگهان برای اینکه به من ثابت کند مشکل دارد، خیلی بی درنگ محکم پایش را به یک کپسول گاز می کوبد ! و می گوید: مادر جان این پای من است! اصلا حس ندارد! بیماری قند دارم و به پایم زده! نمی توانم چیزی را حس کنم . دکتر گفته است باید قرص و انسولین استفاده کنی ! من هم پول تهیه آنها را ندارم. می گویم : مگر بیمه نیستید که پاسخ می دهد ، بله بیمه هستیم، ولی چه بیمه ای ، بیمه سلامت به چه درد می خورد؟ هرچیزی را شامل نمی شود و هرکسی هم قبولش نمی کند خیلی از هزینه ها را باید قرض کنیم یا اصلا دوا و درمان نکنیم. حرفی برای گفتن ندارم که جوابش را داده باشم! سر به پایین می اندازم و سکوت می کنم! چند عکس از آشپزخانه می اندازم و راه خروج را در پیش می گیرم.

 

 

داستان دوم؛ با پسر بیست و چهار ساله ام زندگی می کنم

به محض اینکه پایم را ازخانه پیرزن بیرون می گذارم، دوستی که با هم در حال تهیه گزارش هستیم، می گوید: بیا یک سر به خانه این خانم هم بزنیم، شاید خدا خواست و گره از کار او هم باز شد. صاحب خانه جلو می افتد، ما پشت سرش حرکت می کنیم تا به خانه اش برسیم. روی دیوار با اسپری رنگ نوشته شده « پیک نیک پر می شود» ، یا الله گویان پا به داخل حیاط حدوداً هشت و نیم و شاید نُه متری خانه می گذارم ، حیاطی که در سمت چَپَش خانه کوچک و محقّری قرار گرفته است. برای اینکه بفهمی چه خبر است، نیاز به پرسش زیادی نیست، ولی بیش از هرچیز کپسول های گاز که در چند ردیف گوشه خانه روی هم قرار گرفته اند توجهم را جلب می کنند. می پرسم اینها چیست؟  پاسخ می دهد برای کسب مخارج زندگی کپسول گاز می فروشیم، در یک لحظه! این ترس در دلم بوجود می آید که اگر خدایی ناکرده این کپسول ها مشتعل شوند و به حدِّ انفجار برسند، تمام خانه های اطراف ، خسارت سنگین خواهند دید که  البته خودش زودتر از من پاسخ این ابهام را می دهد و می گوید: همه ی این کپسول ها خالی هستند چون گفته اند دیگر به شما کپسول نمی دهیم و کار شما غیر قانونی است. می پرسم در این خانه با چه کسی زندگی می کنی . جواب می دهد با پسرم که بیست و چهار سالش است زندگی می کنم، ولی نمی تواند کار درست و حسابی پیدا کند.

نگاهی به اتاق می اندازم و یک دفترچه بیمه سلامت را می بینم که کف اتاق وِلو شده ، این بار می گویم برای دوا و درمان مشکلی که ندارید انشا الله؟ جواب می دهد بیمه سلامت هستیم، ولی دکتر من این بیمه را قبول نمی کند، البته بعضی جاها قبول می کنند، ولی خیلی ها هم این دفترچه ها قبول ندارند و مجبورم برای بیماری خاصی که دارم و هزینه های دارو، ویزیت و آزمایش از دوستان و آشنایان پول قرض کنیم. با اجازه صاحب خانه می خواهم حمام و دستشویی را هم ببینم که می گوید ما اینجا حمام و دستشویی مستقل نداریم و برای استفاده از آنها باید به خانه همسایه برویم، برای این منظور هم دیوار بین دو خانه را کمی شکافته اند تا محل رفت و آمدشان باشد و البته قرار است بزودی همسایه همین دیوار را هم بالا بکشد و به این ترتیب این خانواده در خانه خودشان حمام و دستشویی نخواهند داشت.زن همسایه که در حال شستشوی لباس ها است، به محض اینکه مطلع می شود می خواهیم برای بازدید و تهیه گزارش به حیاط خانه آنها برویم، لباس های نیم شسته را توی تشت رها می کند و به داخل خانه می رود . چند عکس از تشت لباس و فاضلابی که از وسط حیاط تا زیر دیوار خانه روان است می اندازم و از خانه خارج می شویم تا سراغ خانه ای دیگر برویم.

 

 

داستان سوم؛ پدرم تا آخرین لحظه، غصه ما و خانه را می خورد

کوچه های تنگ و باریک محله آیت الله غفاری را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاریم تا به خانه ای با دیوار های کاهگلی که درحال فرو ریختن است می رسیم. خانه را دور می زنیم تا به جلوی درب کوچک خانه که اعلامیه ترحیم مرد خانه  روی آن چسبانده شده برسیم. دوستِ همراه و معتمد محل ، پیش از در زدن می گوید: خانه ای که این بار می خواهیم برویم، کمی با دو خانه قبلی متفاوت است، قبلا چند بار بچه های روزنامه و حتی صدا و سیما هم به این جا آمده اند. اهل خانه من را می شناسند و می دانند نیت خیری دارم، ولی اگر من را ببینند حتماً کمی ابراز دلخوری می کنند. اگر این طور شد شما به خودت نگیر! در می زنیم و این بار هم با ندای یا الله وارد خانه می شویم. پیرزن دنیا دیده با صدای گلایه و کنایه به استقبال ما می آید و می گوید» سلام! پارسال دوست امسال آشنا!» « چه عجب» !.  با مهربانی تمام و طوری که اصلا احساس ناراحتی نمی کردیم چند کلامی هرچه در دل داشت نثار ما کرد. حرف هایش که تمام شد، یکی از دختر هایش بر در یکی از اتاق ها ظاهر شد و او نیز همان گلایه های مادر را دوباره گفت که شما برای چه آمده اید؟ دفعه قبلی که آمدید و از خانه و زندگی ما و پدر بیمارم فیلم گرفتید، حسابی آبروی ما را در محل بردید! مردم و همسایه ها به ما و بداقبالی ما می خندیدند و هیچ کدام از مسئولان این شهر هم برای دیدن و احوال پرسی نیامدند؟ فایده این کارها چیست؟ و ... اجازه می دهم هر آنچه در دل دارند را بگویند و کمی عقده از دل وا کنند.آرام می شوند و حالا دیگر ما را پذیرفته اند! با مهربانی و مهمان نوازی هرچه تمام دعوت مان می کنند که به داخل خانه برویم، انگار نه انگار تا همین چند دقیقه پیش ناراحت و دلخور بوده اند.

پا به داخل خانه می گذاریم و به محض ورود، درب یکی ازاتاق ها را باز می کنند ، اتاق تاریک است و دختر خانواده جلوتر از ما بعد از باز کردن درب ، لامپ را هم روشن می کند. برای یک لحظه همان دم در خشکم می زند و می گویم» این جا شبیه فیلم های ترسناک هالیوودی شده» ، سقف های چوبی اتاق کاملاپوسیده و در حال فرو ریختن است، موریانه ها آنقدر زیاد شده اند که در چند جای سقف به اندازه یک متر و یا بیشتر به طور عمودی از سقف به پایین سرازیر هستند، دیوارها به خاطر نفوذ آب باران دیگر رمقی برای نگه داشتن سقف ندارند، اهل خانه می گویند که هر لحظه ممکن است سقفش بریزد و در بارندگی امسال حتما این بخش از خانه خراب خواهد شد. عکس و فیلم هایم را می گیرم و در حالی که مات و مبهوت اوضاع زندگی اهل خانه هستم به اتاقی دیگر می رویم و در همین حین دختر خانه با بغض و افسوس از دوران بیماری پدر مرحومش می گوید. این قسمت را اگر کسی بشنود و از غصه اشک بریزد حق دارد. دو دختر جوان و یک مادر پیر چطور شاهد زجر کشیدن و غصه خوردن های مداوم سرپرست خانه شان بوده اند و هیچ کاری از دستشان هم بر نمی آمده است.

دختر خانواده می گوید: یکی از بدترین روزهای زندگی ما وقتی است که باران می بارد. پدرم چند وقتی بیمار بود و به اجبار در بستر بیماری خوابیده و توان جابجا شدن را هم نداشت. باران هم به شدت می بارید، به طوری که یک جای خشک در خانه نداشتیم، چون وقتی بارندگی شروع می شود، تازه اول گرفتاری و مشکلات ما است. از همه ی جاها و منافذ سقف آب به داخل می ریخت و ما مجبور بودیم پدرم را که لای پتو خوابانده بودیم دائم بلند کنیم و از یک جای خانه به جایی دیگر ببریم که خدایی ناکرده خیس نشود و بیماری اش شدت پیدا کند. علاوه بر این ها نگرانی از بابت ریزش سقف و جمع کردن آب های روان شده در خانه هم ماجرای دیگری است. پدرم تا آخرین لحظه عمرش غصه ما و خانه را می خورد. ولی همه ی این صحبت ها حرف است که شما می شنوید، درکش سخت است؛ شما یا مسئولان خودتان باید اینجا بیاییند و ببینند ما چه می کشیم و حرف دلمان چیست. حتی اگر قابل بدانند آقایان استاندار، فرماندار، دادستان را دعوت می کنیم که به عنوان مهمان به خانه ما بیایند، آیا خودشان می توانند خانواده شان را فقط چند ساعت برای زندگی در اینجا نگه دارند؟ پاسخ این سوال معلوم است!

 

 

داستان چهارم؛ مادرم فقط نگران محمد است، ما چیزی نمی خواهیم

کوچه ها پر است از افرادی که در خانه های خرابه و زباله دانی ها در حال مصرف مواد مخدر هستند . کوچه ها را یکی پس از دیگری طی می کنیم تا به جایی می رسیم که آثاری از پارک بازی کودکان در آن دیده می شود، ولی زباله گرد ها و معتاد های محل فرصتی برای استفاده از آن باقی نگذاشته اند. چرا که همه ی وسایل بازی آن را برده اند و به جز تیرک فلزی تاب ، که با سیمان در زمین محکم شده چیزی از پارک باقی نمانده و هر چیز که بوده به سرقت رفته است. گوشه ی پارک ، جوانی معتاد که باید بیست و چند سال سن داشته باشد در حال مصرف مواد مخدر است که با نهیب و اعتراض یکی از اهالی محل، بساطش را جمع می کند تا در کوچه ای دیگر به کارش بپردازد. این چهارمین خانه ای است که برای تهیه گزارش مهمانشان خواهیم شد. درب خانه را به صدا در می آوریم و زن جوانی درب را باز می کند، دوست همراه ما که با آنها از قبل آشنایی دارد، می گوید: مادرتان خانه است؟ برای تهیه گزارش آمده ایم ، پاسخ می دهد : نه مادر نیست به مغازه رفته خیلی زود خواهد آمد و با دعوت او وارد خانه می شویم. با راهنمایی اش به سمت گوشه ای از حیاط می رویم که حمام، دستشویی و آشپزخانه در آنجا قرار گرفته است. مثل همه خانه های قبلی سقفش در حال فرو ریختن است و رفت و آمد موش ها را به خوبی می توان احساس کرد. درخت بزرگی هم وسط خانه وجود دارد که نمی دانند چه کار باید با آن بکنند والبته با راهنمایی همان معتمد محل که با ما همراه است راه و چاه را متوجه می شوند و تشکر می کنند.

هنوز مادر خانواده نیامده و ما منتظر آمدنش هستیم، از زن جوان در مورد وضعیت امنیت محله می پرسم، او که دل پُری از این موضوع دارد می گویند همین پارک جلوی خانه را نگاه کنید همه ی وسایلش را برده اند و چیزی از آن نمانده، دزد ها حتی به میلگرد های روی پشت بام که از سقف همسایه بیرون زده هم رحم نمی کنند و یک روز دیدم دارند همان بالا آنها را می برند تا ببرند. روزی دیگر هم یک نفر را بالای سقف خانه خودمان دیدیم و تا ما را دید پا به فرار گذاشت و رفت. در میان صحبت هایش متوجه می شوم یک برادر کوچکتر هم دارد که حدود 2 سال پیش در همین محله آیت الله غفاری به خاطر حادثه تصادف بینایی چشم هایش را تقریبا از دست داده و خانه نشین شده است. از او خواهش می کنیم اگر امکان دارد برادرش را هم ببینیم و با او حرف بزنیم که با روی باز می پذیرد و ما را به داخل خانه دعوت می کند. وارد خانه که می شویم زن جوان می رود و برادرش را می آورد و در گوشه ای می نشاند، با پسر جوان کمی وارد گفتگو می شوم و می گویم از خودت بگو: می گوید اسم من محمد است و تا قبل از این اتفاق در بازار ماهی پاک می کردم و تا اول دبیرستان بیشتر درس نخوانده ام. الان هم به خاطر این که نمی توانم به خوبی ببینم، در خانه  مانده ام و هیچ کاری از من ساخته نیست. به پزشک های بندرعباس مراجعه کرده ایم و تا چند ماه بعد از تصادف هم دارو مصرف می کردم .

دکتر های اینجا برای ادامه درمانم نامه ای برای تهران داده اند که کار ادامه درمان را در آنجا طی کنیم، ولی توانایی مالی مان بیش از این نیست و با مشکل مواجه شده ایم. اگر پول داشتیم برای درمان می توانستیم به شیراز برویم. از خواهرِ محمد می پرسم شما بیمه هم هستید یا خیر؟ که پاسخ می دهد ما زیاد مهم نیستیم ، مادرم فقط نگران محمد است ما چیزی نمی خواهیم، اگر می شود برای محمد کاری کنید تا خیال مادرمان هم راحت شودو ادامه می دهد قبل از این اتفاق هم محمد بیمه نبود، ولی بعد از تصادف و برای ادامه روند درمان مجبور شدیم بیمه سلامت را بگیریم و الان تحت پوشش همان بیمه است. کمی با محمد به گپ و گفت می نشینیم و برای رفتن اجازه می گیریم تا برویم. در حالی که هنوز مادر خانواده را ندیده ایم از خانه خارج می شویم در مسیر، ناگهان با او برخورد می کنیم؛ پیرزنی سالخورده که عصا به دست، به آهستگی قدم هایش را بر می دارد و دوستی که همراه ما است، می گوید: این مادر خانواده است. وقتی با او سلام می کنیم به گرمی با ما احوال پرسی می کند و وقتی متوجه می شود به خانه آنها رفته ایم از ما تشکر می کند و به راه خود ادامه می دهد و این فکر دائم در ذهنم می چرخد که برای آقا محمدِ این خانه چه کار می توان کرد؟

 

 

داستان پنجم؛ همسرم باشد و نباشد، فرقی نمی کند

باز هم راهی کوچه های این محله هستیم، کوچه ها یی که پر است از زباله های بر زمین مانده و جوی های فاضلابی که مملو از آشغال اند. راهمان را ادامه می دهیم تا خودم را مقابل در کوچکی ببینم که دو درخت نخل، با قامتی بلند از حیاط خانه به بیرون سرک کشیده اند و از آن بالا تماشاگر جنب و جوش و رفت آمد های هر روزه اهالی محل هستند. در می زنیم و صاحب خانه که زن جوانی است خودش را جلوی درب می رساند. او نیز پیش از شروع گفتگوی با شرمندگی می خواهد اگر ممکن است خودش را معرفی نکند و از خودش یا فرزندش عکسی نگیریم ،اگر کسی می خواهد مشکلی از مشکلاتش را رفع کند، گمنام بیاید و کمک کند. از خانه و زندگی اش می پرسم که می گوید: دو فرزند دارم یکی را به زحمت بزرگ کردم و به خانه بخت فرستادم، دیگری نیز هشت ساله است و این روز ها درگیر درس و مشق او هستم، تبلت یا گوشی هوشمند نداریم و مجبوریم شبها از یکی از آشنایان خواهش کنیم که گوشی شان را در اختیار ما هم قرار دهند، از همسرش که می پرسم، می گوید : زندان است و الان کسی بالای سر ما نیست ، البته اگر هم در خانه باشد برای ما فرقی ندارد؛ چون معتاد است و همیشه مشکلات و گرفتاری ها را با خودش به خانه می آورد.

در مورد خانه ای که در آن زندگی می کنند توضیح می دهد و می گوید: چند وقت پیش سقف حمام و دستشویی وضع بدی داشت که آن را تعمیر کردیم، الان هم اتاق آخری به خاطر بارندگی سال گذشته سقفش کاملا پایین آمده و نمی شود از آن استفاده کرد. از او اجازه می گیرم تا اگر بشود از داخل خانه یک نگاهی به اتاق بیاندازم ، به داخل که می رویم درب ورودی اتاق را خودش به زحمت باز می کند و از ترس ریزش سقف بیشتر فشار نمی آورد. برای اینکه چند تا عکس از داخل اتاق بیاندازم به زحمت خودم را از لای در و دیوار به داخل می کشانم ، داخل اتاق کاملا به هم ریخته است. تعدادی ازوسایل موقع ریزش سقف زیر آوار مانده اند. بخشی از سقف نیز کاملا تخریب شده است و بوی تعفن بدی از داخل اتاق به مشام می رسد ، کمی که دقت می کنم متوجه می شوم بوی لاشه ی جانوری است که توی اتاق مرده است. بعد از اینکه عکس هایم را می گیرم دوباره با زحمت فراوان از اتاق خارج می شوم و خودم را بیرون می کشم. از شغل و درآمدش هم سوال می کنم که می گوید زندگی مان را با همین مبلغ یارانه سپری می کنیم. دوباره می پرسم هنر یا حرفه ای بلد نیستی که از آن درآمد کسب کنی؟

جواب می دهد اگر در همین محله جایی بود که ما به آنجا می رفتیم و مثلا در آن کارگاه به تولیدات برخی صنایع دستی می پرداختیم، خوب بود؛ ولی خوب چنین جایی هم در محله ما نیست. صاحب خانه بیش از هرچیزی نگران بارندگی های یکی دو ماه آینده است که باید باران را تحمل کنند و آب های آن را با زحمت از خانه بیرون بکشند و اسباب و وسایل زندگی اش را از آبگرفتگی نجات دهد؛ البته این کار ، روال هر ساله مردم این محله است که با آن دست و پنجه نرم می کنند. موضوع دیگری که این خانواده را نگران می کند همان دو درخت نخلی است که وسط حیاط روییده اند، صاحب خانه می گوید ای کاش می توانستیم این نخل را بُکُشیم، می گویم چرا؟ این ها که خیلی زیبا هستند خرما هم داده اند! جواب می دهد : فصل باد و باران که بشود همین دو درخت می شوند بلای جان و مایه وحشت و دلهره ما، این نخل ها پوسیده اند و با وزش هر بادی به این سو و آن سو سر خم می کنند و ممکن است به زمین بیفتند و یک مصیبت و گرفتاری جدید برای ما یا سایر همسایه ها بوجود بیاورند. کمی به حرف هایش فکر می کنم! هم زیبا و با صلابت هستند و هم مصیبت و بلا ...

 

 

داستان ششم؛ اگر راست می گویید موقع بارندگی و گرفتاری سراغ ما بیایید

با نخل های سر به فلک کشیده، خانه زن جوان وداع می کنیم و باز هم روانه کوچه های محله می شویم. از کوچه هایی عبور می کنیم که در روشنایی روز به ویرانه می مانند و شب هنگام که فرا می رسند، وحشت و ترس را مهمان دل های رهگذران می کنند. به خانه ای می رسیم با دیوار های کاهگلی، دوستِ همراه ما می گوید: این قسمت را نگاه کن!، کمی دقّتم را بیشتر می کنم تا آن چیزی که او می خواهد بفهمم را درک کنم. در میانه دیوارِ کاهگلی ردیفی از بلوک و سیمان چیده اند تا حفره بوجود آمده در آن را بپوشانند، ماجرای این دیوار وصله خورده از این قرار است که، ظاهرا چند دزد نابکار از سستی و فرسودگی دیوار خانه سوء استفاده کرده دیوار را می شکافند و شبانه از همانجا یخچال خانه را بیرون می کشند که ببرند ولی به خواست خدا توسط اهالی گرفتار می شوند و در دزدی ناکام می مانند. همچنان ازاین دزدی در شگفت هستم که به خانه ی بعدی نزدیک می شویم. درب خانه را می زنیم و این بار نیز پیرزنی دنیا دیده با لهجه بندری و با صدای بلند از پشت در می گوید: « کِن «؟ و از طرف دوست ما با همان لحن پاسخ می شنود» ِمه اُم». در را که باز می کند. پیرزن از دیدن ما بیش از آنکه خوشحال باشد، طلبکار است وشاید هم اندکی بد بین ، به هر حال هر چیزی که هست از دیدن ما چندان خوشحال نیست.

ما را به داخل خانه دعوت می کند. از او می خواهم اوضاع و احوال خانه را برایم بگوید و اینکه روزگارشان چطور سپری می شود. همان ابتدای صحبت می گوید: صبر کنید تا دخترم بیاید برای خرید به مغازه رفته وقتی آمد خودش همه چیز را توضیح می دهد. با اینحال خودش ما را در خانه می چرخاند و می گوید هر جا که می خواهید بروید، آزادید. سری به یکی از اتاق ها می زنم که ظاهرا از سایر جاهای خانه سالم تر و روبراه تر است. سقف خانه تماما از چوب، چندل و حصیر و کاهگل ساخته شده است. در گوشه ای اتاق همین اتاق، ذرات کوچک خاک و چوب را به خوبی می شود، احساس کرد. به قول صاحب خانه هر شب که می خوابیم صبحش باید گرد و خاک و خرده های چوب را از روی بدن و لباسمان بتکانیم. سقف همه ی اتاق های این خانه کاملا پوسیده اند و به طوری که از داخل خانه می توانید، آسمان را نظاره گر باشید. در حال تماشای در و دیوار ها هستم که صدای زن جوانی به گوش می رسد که اعتراض کنان وارد خانه می شود و در حالی که کیسه خرید های خودش را در گوشه ای رها می کند، می گوید: بی خود کرده اند که آمده اند! باز آمده اند اینجا چکار کنند؟ مگر ما مسخره این ها هستیم؟! این مرتبه چندم است که به خانه می آیند؟ نمی خواهیم هیچ کدامشان این جا بیایند! بنده ی خدا از برخی افراد دل پری دارد! ظاهراً چند مرتبه به خانه شان آمده اند .

هم برای مصاحبه و گزارش و هم برای اینکه سر و سامانی به خانه و زندگی شان بدهند، ولی هرکس که آمده حرفی زده، یا قولی داده و دیگر برای عمل به حرف و قولش پیدایش نشده.زن جوان در حالی که حیاط خانه را نشان می دهد، می گوید: ما با شهرداری به توافق رسیدیم که به شرطی که آنها برای ما در همین حیاط یک خانه کوچک بسازند ما هم اجازه تخریب بخشی از خانه را می دهیم و از این موضوع راضی هستیم . ولی تا الان شاید نزدیک به 3 سال از آن قول و قرار گذشته است و هیچ کس اینجا پیدایش نشده و خانه ما هم در حال فرو ریختن است. زن جوان من را به سمت درب ورودی راهنمایی می کند و می گوید در این خانه من، با این پیرزن زندگی می کنیم ، وقتی بارندگی های بندرعباس شروع می شود ما عزا می گیریم؛ هم از سقف باران بر سر ما می ریزد و هم از توی کوچه و زیر این درب ورودی خانه، سیلاب به داخل نفوذ می کند.

تمام وسایل خانه و زندگی ما خراب شده است. هنگام بارندگی باید جا به جای این خانه ظرف قرار دهیم و با سطل آب را از داخل خانه خارج کنیم. آخر دو نفر زن مگر چقدر توان دارند. کمی از هیجان و آشفتگی اش که کم می شود، درب یکی از اتاق ها را باز می کند، البته درب به این سادگی ها قابل باز شدن نیست و باید کمی به آن فشار آورد تا باز شود. می خواهم به داخل اتاق بروم که زن جوان می گوید: از همین جا نگاه کن داخل خطر ناک است و ممکن است سقف دوباره ریزش کند.اتاق با رنگ صورتی رنگ آمیزی شده است، چند قاب عکس هم روی دیوار باقی مانده، ولی سقفش کاملا فرو ریخته است و چیز زیادی از آن نمانده است. قصد خارج شدن از خانه را داریم که زن همسایه از راه می رسد ، او که تازه از راه رسیده و خبر ندارد ما درد دل های زن جوان را شنیده ایم، تازه شروع به صحبت می کند. از کسانی می گوید که موقع انتخابات قول و وعده داده اند، از کسانی می گوید که با حرف های دهان پرکن مردم را برای جمع کردن رای به نفع یک کاندید تشویق و ترغیب می کنند، ازکارت شارژ کم ارزش تلفن همراه و چیز های دیگر می گوید که مردم فقیر این محلات برای به دست آوردن آنها، حق انتخاب خودشان با به همین سادگی می فروشند و آخرش هم می گوید من دیگر در این انتخابات شرکت نمی کنم!

این افراد فقط به دنبال منافع خودشان هستند و ما و مردم این محلات اصلا برایشان مهم نیستیم، شما هم که اینجا آمده اید دارید وقت خودتان را برای ما و این محله تلف می کنید؛ چون قرار نیست هیچ اتفاقی بیافتد. البته با همه ی صحبت های این خانم موافق نیستم، ولی زیاد هم بی راه نمی گوید . هنگام خدا حافظی و خارج شدن از خانه از ما قول می گیرند که اگر واقعاً برای ما و مردم محله به اینجا آمده اید، موقع بارندگی و گرفتاری ما هم به اینجا بیایید و آن موقع عکس و فیلم بگیرید و نشان دهید.

 

محمد زارعی/دریا